تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

گندم جونم تولدت مبارک
جمعه جشن تولد یک سالگی دخترخاله من بود.

البته خانم دوم خردادی تشریف دارند ولی چون مسافرت بودند تولدش دیرتر برگزار شد.

وقتی باهیجان بغلش کردم تا ببوسمش با یه سیاست بچه گونه ای خودشو تو بغلم جا کرد و دلبری کرد که خنده ام گرفت

یک سال پیش بود که وقتی به دنیا اومد درست مثل قورباغه دست دراز بود با ۲ کیلو و هشتصد گرم وزن.

بعد یه مدت فکش دیگه از مکیدن شیر ،ذ زیاد خسته نمی شد و می تونست بیشتر بخوره

بعد یاد گرفت نسبت به محیط اطرافش واکنش نشون بده

بخنده

از تو مطب دکتر رفتن بترسه

دعوای اطرافش رو بفهمه و عکس العمل نشون بده ( یه بار مامانم شوخی شوخی با خاله ام دعوا کردند سر یه کادو بچه به دفاع از مامانش گریه کرد)

هرماه قد کشید و وزن زیاد کرد

موقعی که تونست بخنده

ادمای آشنا رو از نا آشنا تشخیص بده

وقتی چهار دست و پا راه رفتن رو یاد گرفت

وقتی توانایش رو پیدا کرد که با دستش چیزی رو برداره

وقتی برای کشف هرچیزی اونو تو دهنش کرد

موقعی که مثل یه ادم تونست غذا بخوره

دلش برای پدر و مادرش تو ساعتی که می دونه باید در کنارش باشند تنگ بشه و بهونه بگیره

تونست راه بره

تونست باهات قایم موشک بازی کنه

الکی بخنده تا جاشو پشت پرده پیدا کنی

بخنده تا تحریکت کنه بازی رو باهاش ادامه بدی

حتی هفته پیش وقتی می خواست بشقاب هارو از آشپزخونه بیاره تو سالن و دید که نمی تونه از پله بیاد پایین اونا رو پرت کرد از پله پایین اومد بعد دوباره برشون داشت. یعنی داره برای مسائل به وجود اومده تو زندگیش یاد می گیره تصمیم بگیره

و خیلی چیزهای دیگه که مطمئنآ پدر و مادر ها بهتر و بیشتر از من دیدند و درک می کنند

ولی چیزی که برام جالب بود تکامل یکساله بچه ای بود که از صفر شروع به رشدکرده

تغییراتی که بچه تو یک سال می کنه واقعآ به چشم می یاد و دیدنیه

ولی ما چی؟ نه فقط خودم چی؟

چقدر هرسال می تونم بهتر از سال قبل باشم؟

اصلآ منی که تازه درک و شعورم هم کلی شکل گرفته چقدر ازش استفاده می کنم برای بهتر شدن؟

بهتر شدن تو هرچیزی منظورمه

اصلآ تا حالا فکرش رو نکرده بودم که چه پتانسیلی دارم برای تکامل

یعنی همه ما داریم.

یعنی حتی اندازه بچه ای که بیشتر اون یکسالش هم غریزه فرمانروای زندگیش بوده هم نیستم؟

نمی خوام بزارم اینطوری باشه چون دیدم که خیلی خیلی می تونم بهتر از اینا زندگی کنم خیلی بهتر... 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS