پنجشنبه تولد پسرخاله ام دعوت بودم.
گویا خیلی هم بعد قبول شدن تو کنکور احساس بزرگی می کنه و حتی به مادرش هم اجازه نداده بود تو مهمونیش حضور داشته باشه.
حتی خاله های جوون تر و بچه های کوچیکتر فامیل!
البته من هم قرار بود مبصر جمع باشم چون یه صدسالی از بقیه بزرگتر بودم
جالبیش اینه که این خاله من وقتی من تو مهمونی هام دعوتش نمی کردم بهش بر می خورد و تا مدت ها باهان قهر می کرد. حالا پسر خودش هم همین بلا رو سرش اورده بود 
خلاصه تیک تیک تیک حاضر شدم که برم و کلی خوشحال بودم که ۳ هفته پیش موهای نازنینم رو برباد دادم. چون دیگه دق مو درست کردن نداشتم.
ولی اونجا واقعآ شاهکار قرن بود!!!!!!!!!!!!!!
یه عالمه آدم به اصطلاح دانشجو ریخته بودند و چه می کردند. واقعآ یه آن احساس کردم تو دنیای عوضی قرار گرفتم!

نوع مو درست کردن دخترا. لباس پوشینشون، نوع برخورد پسرا. حرکاتشون...
اونجا رو مقایسه کردم با مهمونی های خودمو دوستانم!
یعنی من چند سال از اینا فاصله داشتم که اینقدر برام رفتارها و حرکتشون عجیب غریب بود؟
کی تو مهمونی های ما اینقدر ظرف و ظروف می شکست؟
کی تو جمع ما بعضی دخترا باید زود می رفتند چون مثلآ دانشگاهشون ۸:۳۰ تموم می شد؟
منی که اینقدر عاشق هیجان و رقصم یه نیم ساعتی انگشت به دهن نسل بعد از خودم رو نگاه می کردم. بعد به جای قاطی شدن با جمع یه گوشه خلوت رو برای رقصیدن انتخاب می کردم.
هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که از رفتن به مهمونی بیزار بشم!!!!!!!!
باورم نمی شد با دنیای ادمای ۶ ، ۷ سال کوچیکتر از خودم اینقدر فاصله گرفتم
حتی تو نمایشگاه هم پسرای ۱۸ ۱۹ ساله که می یومدند الکی جلوی غرفه مسخره بازی در می اوردند برام عجیب بود چند سال پیش که تازه خودم هم جوون بودم و شیطون ، کسی اینطوری مزاحمم نمی شد که الان بچه های به این وقیحی به خودشون اجازه می دند...
نمی دونم چرا اینطوری شده؟