وای چه استاد مسئولیت پذیری دارم من!
آخه مگه می شه یه نفر اونم تو ایران اینقدر همه چیزش رو برنامه و دقیق باشه؟
مگه می شه اینقدر همه چیزش رو اصول باشه؟
اینقدر متعهد به کاری که انجام می ده باشه؟
این اقای استاد ما یه کتاب به چه عظمت رو ۴ سال طول دادند که بنوسند( الحق هم کتابیه برای خودش) خلاصه با یه بنده خدایی قرار داد می بندند و مشغول انجام کارهای کتاب می شند.
تو این یک سالی که طرف هی کتاب رو برای تایپ می برده و می اورده استاد می بینند تراوش های ذهنشون رو پس چیکار کنند؟ هی به کتاب اضافه می کنند. و کتاب ۷۰۰ صفحه ای به ۱۴۰۰ صفحه می رسه! فقط تصور كنيد پولي كه تايپيست هربار مي گرفته رو!( البته در زمان من به ۱۵۰۰ صفحه رسيد!!!!!!!)
بعد با اون ناشر ميونه شون شكرآب مي شه. من هم كه نقش مشاور استاد رو بازي مي كردم و در جريان كار بودم.
خلاصه بچه ها هي ممثل شيطون رفتند زير جلدم و هي وسوسه ام كردند كه مي ارزه كتاب رو چاپ كني و روش سرمايه گذاري كني.
ببين كتاب قبلي اش كتاب سال شد. ديدي حود ارشاد 1000 تا ازش خريداري كرد.
سوال هاي كنكور هم از دست اون رد مي شه. كتاب مي شه رفرنس كنكور!
منم تو بدترين شرايط قبول كردم. اونم با ادم طماعي مثل اين اقاي دكتر كه مي گه سرمايه كتاب از تو ولي سود رو با هم شريك بشيم تازه حق التاليف منم بايد بدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونم تو شرايطي كه اول اسفند كتاب رو به من تحويل داده و براي نمايشگاه هم كتاب رو مي خواد!!!!!!!!!!!!!!
ناشر قبلي هم يه عالم پول گرفت ( البته از بنده) تا كتاب رو تحويل استاد بده. ولي بگم كه اينقدر بي شرف بود كه تصاوير رو نصفه نيمه داد تا دست ما تو پوست گردو بمونه!
خلاصه اين مدت يه تيم اساسي شديم و چسبيديم به كار!
5 شنبه يكي از دوست هاي من از شهرستان اومد كه اونم كمكم كنه. تصور كنيد از ان ور غرفه رو بايد بچينم از اين ور چندتا كتاب بايد واسه جايي چاپ كنم از اين ور هم اين اقاي استاد! دوستم لطف كرد اومد دانشگاه استاد هم گفتند منم پا به پاتون می شینم تا نواقص تصویرها رو تموم کنیم. مگه اینکه واسه نماز جمعه بندازنمو بیرون.
نشون به اون نشون که ساعت ۷ فرمودند بچه ها منتظرمند و رفتند! انگار ما خودمون جا نداشتیم که بیاییم دانشگاه کار کنیم! تا ۱۱ شب اونجا جون کندیم۱!!!
دیروز یعنی جمعه هم دوباره دور هم جمع شدیم که از محفل استاد استفادده کنیم. ولی خب! بچه هاشون یه روز جمعه می خواهند پیش پدرشون باشند و دوباره زود تشریف بردند. و ما مجبور بودیم بشینیم تصور کنیم منظور استاد در این قسمت چی بوده و کار رو پیش بریم. تعهد رو حال می کنید خداییش؟
اونوقت دائم دم از مسئولیت پذیری و منظم بودن می زنه!
امروز که برگشت بهم گفت کتاب به نمایشگاه می رسه؟
اگه اینقدر انرژی ام تحلیل نرفته بود مطمئنآ خرخره اش رو می جویدم!!!!!!!!!