تبليغاتX
سيب و حوا
سيب و حوا
عادت ندارم اینقدر زود اپ کنم! ولی بدجوورهوس کردم. بعضی وقتا که می شه ناپرهیزی کرد نه؟

الان از پیش دکتر اعصاب و روان اومدم. واسه همین پر از بغضم. از کسی هم توقع ندارم تا اخر این مطلب و بخونه ولی واقعآ پر از بغضم.

اصلآ نمی دونم چی شد که کار من به همچین دکتری کشید؟ ولی یه چیزی رو می دونم:

رفتن به همچین دکتری باعث شد که یه خورده چششم بیشتر خودم رو ببینه.

می دونید دو کلمه با اون حرف زدم هزار تا حرف به خودم!!!!!!!!

آخه من چی دارم که یه خار شده و تو چشم همه رفته؟

چرا نمی تونم مثل بقیه دخترا باشم؟ چرا همیشه یه مشت حسود دور و بر من باید باشه؟

کاش می دونستم چی باعث این همه تفاوت نظر و عقیده بین من و دیگران شده؟

پریروز حتی فریبا هم که خیلی تو زندگی من نیست با تعجب ازم پرسید چرا اینقدر تو چشم همه هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گلاره همش وایستاده ببینه من چیکار می کنم پاشو بذاره جا پای من! احمق دیوونه فکر می کنه اگه یه کاری رو من کردم اون نکنه چقدر عقب می مونه! جالبشی اینه که اون و مامان حسودش از زندگی من فقط چجوری پول خرج کردن و چطوری با پسرا ارتباط داشتن رو یاد گرفتن!!!!!!!!! با حسادت به جایگاه کاری من تو دانشگاه نگاه می کنند و به جای اینکه به پیشرفت و موفقیت من تو کاری که از بچگی عاشقش بودم به عنوان فامیل من با افتخار نگاه کنند باید بکوبندم ککککککککککه تگه یه مردی اولش کمکت نمی کرد همین طوری بودی!!!!!!!!!!!!! هههههههه چه جالب ! چرا از نگاه من مرد و زن هیچ تفوتی با هم ندارند؟ مگه نه اینه که خیلی جاها که من به عنوان به اصطلاح یه زن حضور داشتم خیلی مرد ها رو تونستم با کارم تحت تاثیرقرار بدم نه قیافم؟

خدایا اخه تو زندگی من چی بوده؟ که یه پسره یه لا قبا با اضافه خود فامیل من!!!!!!!!!!! باید حتی به اینکه یه بچه ۵ ساله با تمام وجود عاشق منه رو با سنگدلی تمام از من متنفر کنند؟

همه غبطه فامیل مثلآ متحد ما رو می خورند ولی نمی تونند بفهمند تو این فامیل تنها چیزی که مهم نیست اون هم خونی و محبت حقیقیه ( تا جایی که بتونی خر خوبی باشی عزیزی! ولی اگر بخوای نشون بدی که وجود داری یگه هیچی نیستی!)

دیگه حتی یکی پیدا نشد بگه ارکیده تو که اینقدر عشق نمایشگاه کتاب و فروش کتاب بودی چرا دیگه خبری از اون شور و هیجانت نیست؟

یکی پیدا نشد حتی یه نیم نگاه به گذشته نه چندان دور من بنداره و ازم بپرسه اون ارکیده شیطون و ووروجک سابق جاشو با کی عوض کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

حتی اگه یه نفر هم این سوال رو ازم می کرد می تونستم روزها براش حرف بزنم و اروم بشم// براش بگم از تمام سختی هایی که رو شونه های منه و هیچکس حتی نمی تونه تصورش رو هم بکنه// براش بگم از تمام ارزوهام که اروم اروم دارم مجبور می شم فراموششون کنم// براش بگم که خدا بهم یاد داده که هیچ کس به فکر من نیست و باید خودم برای خودم بجنگم ولی حتی وقتی می خوام با تمام سختی ها یه لحظه قشنگ برای خودم بسازم همین خدا یه کاری می کنه که اون هم تبدیل می شه به نحس ترین خاطره ها// اگه یکی می یومد اروم نوازشم می کرد و برام از روز های رویایی آینده حرف می زد هنوز اونقدر قدرت داشتم که پاشم و بگم اونا قصه نیست من می تونم بسازمشون. ولی هیچکس وجود نداشت..........

اونایی که من عزیزشون بودم بدتر با یادآوری گذشته پرامیدم سنگی بودند به طرف قلب شکسته ام نه اون پادزهر تلخی دنیام.

از ادما چه امید؟ هییچ!!!!!!!!!!!!!!!

امروز که تو مطب دکتر نشسته بودم حنجره می سوخت برای کشدن دادی که مدت هاست توی دلم زندانی شده! ولی فایده اش چی بود وقتی حتی او هم نمی تونست سیاهی های زندگی منو به چشم بببینه!

امروز خودم رو آماده کرده بودم که بهش بگم من تازه فهمیدم مشکلات روحی من چیه؟ من ازت کمک می خوام! می خوام که حلشون کنم می خوام که زندگی کنم . من تازه فهمیدم که دغدغه های فکری چی داره به روز چسم و جوونیم و زندگیم می یاره ولی می دونستم اونقدر وقت دارم حرف بزنم که پول ویزیتم بهم اجازه می ده نه بیشتر.

خیلی خسته ام اونقدر که.........................

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

2 نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 18:28  توسط اركيده | 
 
_