واااااااااااااااااای که چقدر خوش گذشت این مدت 
طبق معمول مامان ارکیده برنامه تفریحی تدارک دید و بچه هاشو برد پیک نیک.
ای!!!!! یه ده دوازده نفری خراب شدیم باغ داییم و اساسی حال کردیم
خیلی خوش گذشت واقعآ ! اینکه لوبیا همون جا بچینی و غذا درست کنی
اینکه سبزی خوردن رو همون موقع بچینی و با غذا بخوری
میوه ها رو بکنی و بذاری تو دهنت
توی ننو چرت بزنی
تو کوچه باغا اسب سواری کنی..
یه چیز جالب کشف کردم!!!! از این به بعد با دوست های متآهل و نیمه متآهلم می رم تفریح ( مثل اینبار) چون مسئولیت پذیری ها به بی نهایت می رسه و لازم نیست دائم مدیریت کنی و کارا رو تقسیم کنی چون خودشون بدون گفتن مشغول می شن و نمی ذارند کار رو زمین بمونه، واسه همین منم تونستم خیلی خیلی استراحت کنم 
یه اسب خوشگل و ناز هم بود که شب اوردنش توی باغ که صبح بهمون سواری بده. ما هم قد گاو دادیم خورد ولی نزدیکی های صبح اینقدر شیهه کشید که هممون رو بی خواب کرد. صبح هم دائم خودشو به اینور و اونور می زد. بالاخره دوزاریمون افتاد که این بدبخت تشنه است. سه تا سطل آب خورد تا اروم شد.
ولی من دارم فکر می کنم اون موجود بدبخت تره که نمی تونه خواسته اش رو بیان کنه و به اون روز می افته یا منی که می تونم ولی حرف رو تو گلوم خفه می کنند؟