تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

بعد یک قرن...
چند صد سال می شه این دور و بر پیدام نشده؟

خب ضربه بزرگی بود. اینکه این همه مدت جون بکنی برای کسی که بهش امید بستی رای جمع کنی. دیگران رو متقاعد کنی. اونایی که رای نمی دند رو تشویق کنی بیان به قول خودشون شناسنامه شون رو باطل کنند اونوقت....

اونوقتش رو تک تکتون بهتر از من می دونید چی شد...

ولی هیچ کس دلش بیشتر از من نسوخته مطمئنم!

چون اخرای وقت انتخابات که داشتم زور می زدم حتی یه رای بیشتر جمع کنم و خواهرم رو بردم پای صندوق رای، یه بنده خدایی که احتمالآ از دنیا سرخورده بود و اومده بود تو خیابون گاز بده تا سرخوردگیش از یادش بره و ...

ورود ممنوع الوند رو با سرعت بالای ۸۰ اومد کوبید به ماشین ما و در رفت که متوجه شدیم تو میدون آرژانتین هم به یه پراید زده و در رفته!!!!!

منم کمرم نه اینکه خیلی سالمه  دیگه با این ضربه حسابی حال اومد و یه یک هفته ای زمین گیرم کرد.

برای همین نتونستم برم رایم رو پس بگیرم

ولی خوبیش این بود که هرکی می رسید می گفت ارکید جان تو استراحت کن ما به جات در صحنه حضور پیدا می کنیم

ولی پوسیدم تو خونه این مدت ها!!!!!عمرآ من بتونم شغل شریف خانه داری رو برگزینم!!!!!!

2 نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 13:47  توسط اركيده | 
انتخابات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
   اصلآ دلم نمی خواد نه از سیاست بنویسم نه از این انتخاباتی که فقط تنوعی شده برای مردمی که نه بلدند تفریح کنند نه معنی درست تفریح رو می دونند.

   ولی از یه چیزی واقعآ دارم عذاب می کشم. مردمی که سال های سال سر مسائل کوچیک از هم کینه می گیرند و با هم قهر میکنند چطور با یه برنامه ای که دو ساعت هم طول نمی کشه و آزادی هایی که ۲۰ روز هم نیست عمر داره ، ۴ سال دروغ و از بین رفتن عزت نفس رو فراموش می کنند!!!!!!

خیلی برام عجیبه!!!!!!!!!! دیده بودم عقل مردم چشمشونه اما نه در این حد.

البته از مردمی که انتخابات فقط یه تفریح مفت محسوب می شه انتظار بیشتر از این نمی ره.

 

2 نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 13:34  توسط اركيده | 
گندم جونم تولدت مبارک
جمعه جشن تولد یک سالگی دخترخاله من بود.

البته خانم دوم خردادی تشریف دارند ولی چون مسافرت بودند تولدش دیرتر برگزار شد.

وقتی باهیجان بغلش کردم تا ببوسمش با یه سیاست بچه گونه ای خودشو تو بغلم جا کرد و دلبری کرد که خنده ام گرفت

یک سال پیش بود که وقتی به دنیا اومد درست مثل قورباغه دست دراز بود با ۲ کیلو و هشتصد گرم وزن.

بعد یه مدت فکش دیگه از مکیدن شیر ،ذ زیاد خسته نمی شد و می تونست بیشتر بخوره

بعد یاد گرفت نسبت به محیط اطرافش واکنش نشون بده

بخنده

از تو مطب دکتر رفتن بترسه

دعوای اطرافش رو بفهمه و عکس العمل نشون بده ( یه بار مامانم شوخی شوخی با خاله ام دعوا کردند سر یه کادو بچه به دفاع از مامانش گریه کرد)

هرماه قد کشید و وزن زیاد کرد

موقعی که تونست بخنده

ادمای آشنا رو از نا آشنا تشخیص بده

وقتی چهار دست و پا راه رفتن رو یاد گرفت

وقتی توانایش رو پیدا کرد که با دستش چیزی رو برداره

وقتی برای کشف هرچیزی اونو تو دهنش کرد

موقعی که مثل یه ادم تونست غذا بخوره

دلش برای پدر و مادرش تو ساعتی که می دونه باید در کنارش باشند تنگ بشه و بهونه بگیره

تونست راه بره

تونست باهات قایم موشک بازی کنه

الکی بخنده تا جاشو پشت پرده پیدا کنی

بخنده تا تحریکت کنه بازی رو باهاش ادامه بدی

حتی هفته پیش وقتی می خواست بشقاب هارو از آشپزخونه بیاره تو سالن و دید که نمی تونه از پله بیاد پایین اونا رو پرت کرد از پله پایین اومد بعد دوباره برشون داشت. یعنی داره برای مسائل به وجود اومده تو زندگیش یاد می گیره تصمیم بگیره

و خیلی چیزهای دیگه که مطمئنآ پدر و مادر ها بهتر و بیشتر از من دیدند و درک می کنند

ولی چیزی که برام جالب بود تکامل یکساله بچه ای بود که از صفر شروع به رشدکرده

تغییراتی که بچه تو یک سال می کنه واقعآ به چشم می یاد و دیدنیه

ولی ما چی؟ نه فقط خودم چی؟

چقدر هرسال می تونم بهتر از سال قبل باشم؟

اصلآ منی که تازه درک و شعورم هم کلی شکل گرفته چقدر ازش استفاده می کنم برای بهتر شدن؟

بهتر شدن تو هرچیزی منظورمه

اصلآ تا حالا فکرش رو نکرده بودم که چه پتانسیلی دارم برای تکامل

یعنی همه ما داریم.

یعنی حتی اندازه بچه ای که بیشتر اون یکسالش هم غریزه فرمانروای زندگیش بوده هم نیستم؟

نمی خوام بزارم اینطوری باشه چون دیدم که خیلی خیلی می تونم بهتر از اینا زندگی کنم خیلی بهتر... 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:58  توسط اركيده | 
راي
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» 

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» 

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» 

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. 

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. 

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» 

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور، بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داد
ی

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 15:3  توسط اركيده | 
یعنی اینقدر پیر شدم؟!!!!!!!

پنجشنبه تولد پسرخاله ام دعوت بودم.

گویا خیلی هم بعد قبول شدن تو کنکور احساس بزرگی می کنه و حتی به مادرش هم اجازه نداده بود تو مهمونیش حضور داشته باشه.

حتی خاله های جوون تر و بچه های کوچیکتر فامیل!

البته من هم قرار بود مبصر جمع باشم چون یه صدسالی از بقیه بزرگتر بودم

جالبیش اینه که این خاله من وقتی من  تو مهمونی هام دعوتش نمی کردم بهش بر می خورد و تا مدت ها باهان قهر می کرد. حالا پسر خودش هم همین بلا رو سرش اورده بود

خلاصه تیک تیک تیک حاضر شدم که برم و کلی خوشحال بودم که ۳ هفته پیش موهای نازنینم رو برباد دادم. چون دیگه دق مو درست کردن نداشتم.

ولی اونجا واقعآ شاهکار قرن بود!!!!!!!!!!!!!!

یه عالمه آدم به اصطلاح دانشجو ریخته بودند و چه می کردند. واقعآ یه آن احساس کردم تو دنیای عوضی قرار گرفتم!

نوع مو درست کردن دخترا. لباس پوشینشون، نوع برخورد پسرا. حرکاتشون...

اونجا رو مقایسه کردم با مهمونی های خودمو دوستانم!

یعنی من چند سال از اینا فاصله داشتم که اینقدر برام  رفتارها و حرکتشون عجیب غریب بود؟

کی تو مهمونی های ما اینقدر ظرف و ظروف می شکست؟

کی تو جمع ما بعضی دخترا باید زود می رفتند چون مثلآ دانشگاهشون ۸:۳۰ تموم می شد؟

منی که اینقدر عاشق هیجان و رقصم یه نیم ساعتی انگشت به دهن نسل بعد از خودم رو نگاه می کردم. بعد  به جای قاطی شدن با جمع یه گوشه خلوت رو برای رقصیدن انتخاب می کردم.

هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که از رفتن به مهمونی بیزار بشم!!!!!!!!

باورم نمی شد با دنیای ادمای ۶ ، ۷ سال کوچیکتر از خودم اینقدر فاصله گرفتم

حتی تو نمایشگاه هم پسرای ۱۸ ۱۹ ساله که می یومدند الکی جلوی غرفه مسخره بازی در می اوردند برام عجیب بود چند سال پیش که تازه خودم هم جوون بودم و شیطون ، کسی اینطوری مزاحمم نمی شد که الان بچه های به این وقیحی به خودشون اجازه می دند...

نمی دونم چرا اینطوری شده؟

2 نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 11:37  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS