اگه بيشتر از اين در مورد شوهر مسخره ام نكنيد يه خاطره براتون تعريف كنم
شب عید كه مي دونيد ناخود آگاه كار ادم هزار برابر مي شه
- بايد اساسي تو ازمايشگاه كار كني تا بتوني سلول ها رو جمع كني كه تو عيد از گرسنگي نميرند يا شايد هم بتوني يه كم كارو پيش ببري تا استاد دلش به رحم بياد و يه خورده از طلبت رو بهت بده كه شب عيدي دستت خيلي خالي نباشه.
به ارشاد هم يه تعهد درست و حسابي داده باشي كه تا بعد عيد فلان كتاب ها رو چاپ مي كني تا بهت تو نمايشگاه يه غرفه بدند.
براي همين هم اساسي بايد بچسبي به كار چاپ كتاب اونم با ادم هايي كه فقط نزديك موعد حقوقشون كه مي شه وظيفه شناس مي شند!!!!!!!!!!!
- يه نمايشگاه هم شب عيدي خورده باشه به تورت و ندوني اونقدر به درد بخور هست كه فروشنده بگيري يا نه ؟ ودر نهايت تصميم مي گيري اونجا رو هم خودت بري وايستي.
یه عالمه چک هم هست که به هرحال باید پاس بشه
نه اينم كه سرت خيلي خلوته، يه مشت كار هم از طرف ديگران رو سرت هوار مي شه
صبح مي دويي دفتر و كتابايي كه بايد بفرستند رو چك مي كني كه پول دو تا آژانس نيوفته گردنت.
مي ياي دانشگاه و دوستت هم مي ياد تصاوير كتاب رو همونجا برات انجام بده كه زيرنظر خودت باشه تا تو اين شرايط دوباره كاري نشه!
استاد محترمي هم كه كتاب زمين خوردشون رو براشون داري جمع و جور مي كني دايم مثل يه منشي به دفترش احضارت مي كنه تا تصميمات جديدش رو به اطلاعت برسونه و دايم هم نگرانه كه سرش كلاه نذاري!!!!!!!!(حالا بیا خوبی کن و بهش راه های کلاشی ناشرا رو یاد بده. اونوقت به خودت مشکوک بشه)
يه عالمه خون هم هست كه بايد DNA هاشون استخراج بشه و ...
همينطوري كه بين ازمايشگاه و اتاق كامپيوتر و دفتر استاد در ترددي و اين وسط هم با تلفن دايم بقيه رو چك مي كني و جواب چاپچي و مغازه دار و ... مي دي
يه اقاي دكتر با شخصيتي كه اتفاقي اونروز تو اون گروه پيداش شده از اين همه فعاليت و جنب و جوش و انرژی شما خوشش مي ياد و به بهانه چاپ كتاب شماره دفتر رو مي گيره.
تو دفتر جلوت نشسته و بعد با كلي مقدمه چيني و صحبت به شما پيشنهاد ازدواج مي دهند:مي گه حقيقتش من تو زندگي از لحاظ مالي كم و كسري ندارم برای همین دوست ندارم همسرم شاغل باشه . دوست دارم دايم به خودش برسه و هميشه مشغول گردش و تفريح باشه. قول هم مي دم چيزي براش تو زندگي كم نذارم!!!!!!!
منو مي گي ؟ يه نگاه به دفتري كردم كه با خون و دل به اينجا رسوندمش و اون الان رو يكي از صندلي هاش نشسته. يه نگاه به صورت اون كه ببينم از اين ادماي شوخه يا ديوونه؟ و يه خورده به شرايط و موقعيتي كه اين اقا منو توش ديد و...