تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

در دلم ارزوی امدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 19:11  توسط اركيده | 
خواستگار محترم:

   اگه بيشتر از اين در مورد شوهر مسخره ام نكنيد يه خاطره براتون تعريف كنم

شب عید كه مي دونيد ناخود آگاه كار ادم هزار برابر مي شه

- بايد اساسي تو ازمايشگاه كار كني تا بتوني سلول ها رو جمع كني كه تو عيد از گرسنگي نميرند يا شايد هم بتوني يه كم كارو پيش ببري  تا استاد دلش به رحم بياد و يه خورده از طلبت رو بهت بده كه شب عيدي دستت خيلي خالي نباشه.

به ارشاد هم يه تعهد درست و حسابي داده باشي كه تا بعد عيد فلان كتاب ها رو چاپ مي كني تا بهت تو نمايشگاه يه غرفه بدند.

براي همين هم اساسي بايد بچسبي به كار چاپ كتاب اونم با ادم هايي كه فقط نزديك موعد حقوقشون كه مي شه وظيفه شناس مي شند!!!!!!!!!!!

- يه نمايشگاه هم شب عيدي خورده باشه به تورت و ندوني اونقدر به درد بخور هست كه فروشنده بگيري يا نه ؟ ودر نهايت تصميم مي گيري اونجا رو هم خودت بري وايستي.

یه عالمه چک هم هست که به هرحال باید پاس بشه

نه اينم كه سرت خيلي خلوته، يه مشت كار هم از طرف ديگران رو سرت هوار مي شه

 

صبح مي دويي دفتر و كتابايي كه بايد بفرستند رو چك مي كني كه پول دو تا آ‍‍ژانس نيوفته گردنت.

مي ياي دانشگاه و دوستت هم مي ياد تصاوير كتاب رو همونجا برات انجام بده كه زيرنظر خودت باشه تا تو اين شرايط دوباره كاري نشه!

استاد محترمي هم كه كتاب زمين خوردشون رو براشون داري جمع و جور مي كني دايم مثل يه منشي به دفترش احضارت مي كنه تا تصميمات جديدش رو به اطلاعت برسونه و دايم هم نگرانه كه سرش كلاه نذاري!!!!!!!!(حالا بیا خوبی کن و بهش راه های کلاشی ناشرا رو یاد بده. اونوقت به خودت مشکوک بشه)

يه عالمه خون هم هست كه بايد DNA هاشون استخراج بشه و ...

همينطوري كه بين ازمايشگاه و اتاق كامپيوتر و دفتر استاد در ترددي و اين وسط هم با تلفن دايم بقيه رو چك مي كني و جواب چاپچي و مغازه دار و ... مي دي

يه اقاي دكتر با شخصيتي كه اتفاقي اونروز تو اون گروه پيداش شده از اين همه فعاليت و جنب و جوش و انرژی شما خوشش مي ياد و به بهانه چاپ كتاب شماره دفتر رو مي گيره.

تو دفتر جلوت نشسته و بعد با كلي مقدمه چيني و صحبت به شما پيشنهاد ازدواج مي دهند:مي گه حقيقتش من تو زندگي از لحاظ مالي كم و كسري ندارم برای همین دوست ندارم همسرم شاغل باشه . دوست دارم دايم به خودش برسه و هميشه مشغول گردش و تفريح باشه. قول هم مي دم چيزي براش تو زندگي كم نذارم!!!!!!!

منو مي گي ؟ يه نگاه به دفتري كردم كه با خون و دل به اينجا رسوندمش و اون الان رو يكي از صندلي هاش نشسته. يه نگاه به صورت اون كه ببينم از اين ادماي شوخه يا ديوونه؟ و يه خورده به شرايط و موقعيتي كه اين اقا منو توش ديد و...

2 نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 13:36  توسط اركيده | 
بدبختی جدید من!!!!!!!!!!
در یک حرکت انتحاری اکثریت قریب به اتفاق دوستان من از سال گذشته تا همین لحظه ازدواج کردند!!!!!!!!!!!!!

دقیقآ دیشب شمردم ۲۸ تا عروسی دوستان دعوت شدم. حالا فک و فامیل و اینا بماند! تازه یکی دوتا که شوهر دوم رو تجربه می کردند

فقط فکرشو بکنید که چه احساس وحشتناکی بهم دست داده!

خداییش ها! همه می گند اسم ادم شخصیتشو می سازه دیگه نمی دونستم لقب های احماقه هم اینده ادم رو زیر و رو می کنه!!!!!!۱

اخه از شما چه پنهون بچه که بودم بهم می گفتن ارکیده ترشیده.

حالا واقعآ ترشیدم.

جدی هیچ وقت فکر نمی کردم درد بی شوهری یه روزی منو بگیره ها

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:44  توسط اركيده | 
سفر
آخی بالاخره منم تو این زندگیم یه کم زندگی کردم خودم هم باورم نمی شد منکه از هر چیز و هرجایی لذت می بردم معنی زندگی کردن از یادم بره!!! ولی خب رفته بود دیگه!!!!!!!

با چه دردسری برنامه یه سفر تفریحی رو ریختم و تو این وانفسا از کجاها پولشو گیر اوردم بماند ولی واقعآ ارزششو داشت.

ارزش اینکه معنی زندگی کردن دوباره به یادم بیاد و داشت.

اینکه یادم بیوفته انسانم و تو مملکتم مثل انسان باهام برخورد نمی شه رو داشت 

اینکه ببینم اینقدر برای خودمون ارزش قایل نشدیم و دست کم گرفتیم که تو دنیا به هیچ شناخته شدیم رو داشت.

اینم عکس هتلمون :

توی سفرم ادمای خیلی جالبی رو دیدم و چیزای خیلی جالبی رو فهمیدم:

توی هتل با یه پسر ایتالیایی اشنا شدم. ازش پرسیدم شما که تا اینجا ( ترکیه) اومدید حیف نیست که ایران رو هم نبینید؟

با تعجب پرسید مگه ایران جای دیدنی هم داره؟؟؟؟؟

حالا بیا توضیح بده که ایران از نظر جاهای دیدنی رتبه ۵ دنیا رو به خودش اختصاص داده!!!!!!!!

یه چیزی حدود ۱۵-۱۶ نفر فلسطینی بودند که اساسی داشتند خوش می گذروندند. به من گیر دادند که باهاشون عکس بندازم. ازم پرسیدند کجایی؟ گفتم ایرانی. وشما؟

گفتند فلسطینی.

با تعجب گفتم لبنانی یا فلسطینی؟

گفتند نه فلسطینی! ما قدس رو داریم می شناسی؟

گفتم اساسی هم می شناسم ما تو کشورمون روز قدس داریم و مردم با زبون روزه باید برند راهپیمایی

با تعجب پرسیدند مگه ایرانی ها مسلمونند؟؟؟؟؟ یکیشون گفت اره ولی شیعه اند!!!!!!!

قیافه من یکی که واقعآ دیدنی بود!!!!!!

از تمام اینا جالب تر موقعی بود که می دیدی تمام پرسنل هتل و راننده تاکسی ها و ... به انگیلیسی و المانی و فرانسوی حرف می زنند ولی ادعا می کنند که فارسی بلد نیستند.( البته فقط ادعا می کنند)

اونم تو شرایطی که ۹۰٪ توریست ها ایرانی بودند.

جالب ترش هم موقعی بود که ما ادرس جاهای تاریخی انتالیا رو گرفتیم مثل اسپندوس/ الیومپوس...

با تعجب نگاهمون کردند و گفتند مگه ایرانی ها به جز خرید و دیسکو جای دیگه ای هم می رند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با تمام این حرف ها اساسی خوش گذروندم. اساسی....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 11:27  توسط اركيده | 
اینم از عید من!!!!!!!
               انقدر بار کدوت به دلم جمع شده

             که اگر پایم از این پیچ و خم اید بیرون

               لنگ لنگان دم دروازه هستی گیرم

               نگذارم که یکی از عدم اید بیرون

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 9:58  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS