بعد صد سال به مناسبت تولد بچه خالم رفتم خونه شون...
یه جشن تولد پر از پسر بچه شیطون و تصور کنید که یه عالمه اسبای بازی و تفنگ و شمشیر اون وسط خورد و خاکشیر شد.
ولی حالی بود که می بردند. 
منم که سر درد امانم رو بریده بود و فقط به خاطر اینکه اونا ناراحت نشند مجبور شدم اون سر و صدا و دیوونه بازی رو تحمل کنم و بمونم ( چون من عاشق فرنام هستم)
خلاصه وقتی اون جماعت صحنه ی جنگ رو ترک کردند و سکوت برقرار شد ساعت حدود ۱۰ شب بود.
فرنام دوید رفت دستشویی، بعد که اومد بیرون گفت آخی!!!!!!!!!!!! راحت شدم. ۳ ساعت بود که خودم رو نگه داشته بودم!
گفتم خوب عزیزم مگه مجبور بودی؟ خب یه دقیقه از بازی دل می کندی می رفتی...
گفت: نه آخه معلم قرآن ما گفته آدم باید تو مشکلات و سختی ها تحمل داشته باشه تا عمرش بیشتر بشه. منم خودم رو نگه داشتم تا سختی اش عمرم رو بیشتر کنه.
یه چیزی حدود یه ربع داشتیم می خندیدیم.
ولی واقعآ تصور کنید چه شستشوی مغزی! بچه ها رو مجبور می کنند چقدر به مثانه شون فشار بیارند تا جو کلاس واسه هی بیرون و تو اومدن به هم نخوره.
معلمه چه مثال جالبی برای مشکلات براشون آورده ها!!!!!!
اخه بچه کلاس اول و دوم دبستان چرا باید از الان معنی مشکلات رو بفهمه؟
و ....
چند سال پیش خواهر کوچتر من نماز سر وقت و اساسی می خوند. اخه معلم قرآنشون گفته بود اونایی که نماز می خونند وقتی می میرند ۵ تا نور از ۵طرف می یان و قبرشو براش باز می کنند تا فشار قبر نداشته باشه.
این بچه هم نماز صبح رو نمی خوند
استدلال جالبی هم داشت: می گفت قبر من از ۴ طرف هم که باز بشه بران بسه.
واقعآ برای اون معلم متاسفم که شعور و فهمش از دینش در همین حده که اینطوری به بچه ها آموزش می ده!!!!!!!!!!