بعضی مسایل تو زندگی ادم ها هست که می دونند بالاخره یه روزی یه جایی باهاش برخورد می کنند. ولی اون ته دلشون بازم ازش فرار می کنند. یکیش همین کلمه ی مرگه
روزی رو ماشین چند تا ادم اعلامیه و عکس یه کسی رو که قبلآ بوده ، نفس می کشیده ، راه می رفته... رو دیدیم و دلمون یه جورایی یا لرزیده یا بی تفاوت از کنارش گذشتیم؟
در ماه از جلوی چند تا مسجد رد شدیم که توش مراسم ختم برگزار می شده و یه خدا بیامرزه تو دلمون گفتیم و بعد انگار نه انگار؟
حتما اتفاق افتاده که از کنار بیمارستانی رد بیش و ببینی که آدمای سراپا سیاه پوش اونجا منتظر تحویل رفتن عزیزشون هستند که باهاش برای همیشه خداحافظی کنند...
ولی....
خیلی وقت بود که مراسمی به اسم مراسم مرگ رو تجربه نکرده بودم. حدودآ ۱۷ سال. ولی مثل اینکه باید خودم رو اماده کنم تا عزیز های بیشتری رو به سینه ی خاک بسپرم.
عموی عزیزی که برگ برگ زندگیم پر از خاطراتی از حضور اون بود و حالا پر می شه از خاطراتی بدون بوی او...
وای عمو نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. برای تمام اون لبخند هایی که هیچ وقت تمومی نداشت. برای اون عیدی هایی که به زور توی جیبم می چپوندی. برای اون آدامس و شکلات هایی که همیشه توی جیبت پر بود.
عمو چطوری باور کنم که رفتی وقتی هنوز جای بوسه ات رو روی پیشونیم حس می کنم؟ چطوری باور کنم کسی که حتی به اون درد وحشتناکش لبخند می زد حالا حتی نمی تونه.... نه عمو باورش اونقدر برام سخته که ترجیح می دم توی دلم هزاران بار فریاد بزنم که دروغه....
یادته وقتی که بابا از مکه داشت می اومد؟ داده بودی با چه شوق و ذوقی پارچه نوشته بودند؟ عمو! منم دادم برات پارچه نوشتند. ولی این کجاو اون کجا؟
یادته رفته بودی برای ورود بابا گوسفند بخری؟ عمو! منم برای جلوی پات گوسفند خریدم. ولی تو برای چی و من برای چی؟
نمی دونی چقدر سخت بود برم بگم آقا برای مراسم عموم خرما و حلوا می خوام. آره عمو! باورت می شه؟ خرماتو گرفتم؟
روز قبولی دانشگاهم یادته با گل و شیرینی اومدید به دیدنم؟
حالا این منم که هر پنجشنبه باید برات گل بیارم و......
چقدر سخت بود ، می دونی؟ می خواستم اون روز بیام دیدنت. دستت رو بگیرم و بهت بگم باید حالت خوب بشه، باید بمونی و عروسی منو که ارزوش رو داشتی ببینی، می خواستم بهت بگه باید معجزه رو به همه نشون بدی. عمو دیر رسیدم خیلی دیر....تونستم فقط به اتنا بگم صبور باش، آروم باش،
عمو با اتنا بالای سرت قران می خوندیم. خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی...
کاش لا اقل اون روز های اخر قدرت این رو داشتی که یه دل سیر بغلت کنم و ببویمت. کاش لااقل می تونستم و دلم می یومد یه دل سیر ببینمت...
عموی گلم ، خونه ی نو مبارک...