تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

قفل بزرگ!!!!!!!!!!!!!
دیشب از زور استرس داشتم می مردم. حسابی گیج گیج بودم.

 آخه این مدت اینقدر با بدبختی چک پاس کردم که تو خوابم نمی دیدم به این روز بیافتم. نمی دونم چرا اینطوری شد؟

البته یه خورده اش به خاطر بخل و حسادت دیگران بود یه خورده اش هم به خاطر بی برنامگی خودم...

ولی اینقدر فکرم رو کارایی که باید می کردم و چکایی که باید پاس می کردم و کارهای عقب افتاده ام مشغول بود که وقتی به خودم اومدم دیدم نزدیک ۴ ساعته که دارم تو رختخواب الکی غلت می زنم.

واقعیتش تو زندگیم اینقدر کم نیاورده بودم. حتی اون موقعی که کمرم شکست و ....

نشستم  sms های تو گوشیم رو شروع کردم به خوندن که خودم رو مشغول کنم رسیدم به یه نوشته خیلی قشنگ:

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود ناامید نشو! چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار
می ساختند

نمی دونید چقدر همین جمله حال منو بهتر کرد. شاید جواب همه ی گریه ها و فکر مشغولی هام همین جمله ای بود که یه روزی یه نفر همینطوری برام فرستاده بود...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 11:8  توسط اركيده | 
من و تمیزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 پنج شنبه یه مشتری اومد دفتر کلی مسخره ام کرد که این چه وضع دفتره؟ چرا اینقدر کثیفه و در همه؟

گفتم خب نمایشگاه بوده- عموم فون کرده بوده- من نبودم...

بازم اثری نداشت.

راست می گه شلختگیم به دفتر هم سرایت کرده. ولی نمی تونم بزارم اونجا مثل اتاقم باشه.. آخه از اونجا نون در می یارم

واسه همین دیروز ۷ نفری افتادیم به جونش و اساسی تمیزش کردیم

دیشب تمام تنم درد می کرد.

ولی خدا کنه تصمیمم برای تمیزی پایدار بمونه

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 8:18  توسط اركيده | 
عموی گلم ، خونه ی نو مبارک...
بعضی مسایل تو زندگی ادم ها هست که می دونند بالاخره یه روزی یه جایی باهاش برخورد می کنند. ولی اون ته دلشون بازم ازش فرار می کنند. یکیش همین کلمه ی مرگه

روزی رو ماشین چند تا ادم اعلامیه و عکس یه کسی رو که قبلآ بوده ، نفس می کشیده ، راه می رفته... رو دیدیم و دلمون یه جورایی یا لرزیده یا بی تفاوت از کنارش گذشتیم؟

در ماه از جلوی چند تا مسجد رد شدیم که توش مراسم ختم برگزار می شده و یه خدا بیامرزه تو دلمون گفتیم و بعد انگار نه انگار؟

حتما اتفاق افتاده که از کنار بیمارستانی رد بیش و ببینی که آدمای سراپا سیاه پوش اونجا منتظر تحویل رفتن عزیزشون هستند که باهاش برای همیشه خداحافظی کنند...

ولی....

خیلی وقت بود که مراسمی به اسم مراسم مرگ رو تجربه نکرده بودم. حدودآ ۱۷ سال. ولی مثل اینکه باید خودم رو اماده کنم تا عزیز های بیشتری رو به سینه ی خاک بسپرم.

عموی عزیزی که برگ برگ زندگیم پر از خاطراتی از حضور اون بود و حالا پر می شه از خاطراتی بدون بوی او...

وای عمو نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. برای تمام اون لبخند هایی که هیچ وقت تمومی نداشت. برای اون عیدی هایی که به زور توی جیبم می چپوندی. برای اون آدامس و شکلات هایی که همیشه توی جیبت پر بود.

عمو چطوری باور کنم که رفتی وقتی هنوز جای بوسه ات رو روی پیشونیم حس می کنم؟ چطوری باور کنم کسی که حتی به اون درد وحشتناکش لبخند می زد حالا حتی نمی تونه.... نه عمو باورش اونقدر برام سخته که ترجیح می دم توی دلم هزاران بار فریاد بزنم که دروغه....

یادته وقتی که بابا از مکه داشت می اومد؟ داده بودی با چه شوق و ذوقی پارچه نوشته بودند؟ عمو! منم دادم برات پارچه نوشتند. ولی این کجاو اون کجا؟

یادته رفته بودی برای ورود بابا گوسفند بخری؟ عمو! منم برای جلوی پات گوسفند خریدم. ولی تو برای چی و من برای چی؟

نمی دونی چقدر سخت بود برم بگم آقا برای مراسم عموم خرما و حلوا می خوام. آره عمو! باورت می شه؟ خرماتو گرفتم؟

روز قبولی دانشگاهم یادته با گل و شیرینی اومدید به دیدنم؟

حالا این منم که هر پنجشنبه باید برات گل بیارم و......

چقدر سخت بود ، می دونی؟ می خواستم اون روز بیام دیدنت. دستت رو بگیرم و بهت بگم باید حالت خوب بشه، باید بمونی و عروسی منو که ارزوش رو داشتی ببینی، می خواستم بهت بگه باید معجزه رو به همه نشون بدی. عمو دیر رسیدم خیلی دیر....تونستم فقط به اتنا بگم صبور باش، آروم باش،

عمو با اتنا  بالای سرت قران می خوندیم. خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی...

 کاش لا اقل اون روز های اخر قدرت این رو داشتی که یه دل سیر بغلت کنم و ببویمت. کاش لااقل می تونستم و دلم می یومد یه دل سیر ببینمت...

عموی گلم ، خونه ی نو مبارک...

2 نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 21:17  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS