تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

مشهد
صد ساله که می خوام بیام بنویسم ولی هر بار...

- نسترن اسباب کشی کرد و یکی از کزت های جمع هم من بودم

- یاسمن دوباره بیمارستان بستری شد و مجبور بودم هرشب پیشش بمونم

- بعدشم اینکه دوباره طبق معمول هرسال مجبور شدم تولد باشکوهم رو جشن بگیرم و از یه عالمه آدمی که هیچ ربطی به هم نداشتن پذیرایی کنم!

- ولی فردای تولدم!!!!!!!!!!!!! جاتون خالی رفتیم مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منو مشهد؟ خودم هم موندم چی شد که قرار شد بریم ولی خب رفتیم دیگه!

۱۱ تا خانم محترم تشریفمون رو بردیم. ولی چون نیمه شعبان بود و اونجا اساسی شلوغ برای همین نه هتل گیرمون اومد نه هواپیما!

خاله بدبختم هم گشت و یه تور پیدا کرد که طرف می گفت خانم اگه راضی نبودبد پولتون رو همون جا بهتون بر می گردونیم.

ما هم دو تا کوپه گرفتیم که راحت باشیم و غریبه تومون نباشه!!!!!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه! دیدیم در کوپه باز شد و یه آقا بهمون اضافه شد و از همین جا مسافرت دعوایی ما آغاز شد:

خاله من هرچی با مسئول تور دعوا کرد که ما پول بیشتر دادیم که راحت باشیم به گوش طرف نرفت. بعد هم که گفتیم اصلاْ پولمون رو بدین پشتشو کرد به ما و رفت....

گفتیم اشکال نداره می خواییم بهمون خوش بگذره. آقاهه بیچاره هم جاشو با یه خانم عوض کرد....

۵ صبح رسیدیم هتل. گفتند اتاقا رو ۲ تحویل می دیدم. گفتیم تا اون موقع چی کار کنیم؟ گفتند برید حرم!!!!!!!!!!!!!

برامون جالب بود که چه راحت واسمون تصمیم می گیرند و خرمون می کنند!!!! خلاصه ۴۰ - ۵۰ تا ادم با اون همه بار توی سالن ولو شدند که ساعت ۲ بشه و برند تو اتاقاشون!!!!!

ظهر وقت نهار که شد رفتیم رستوران هرچی منتظر منو شدیم دیدیم خبری نشد. آخرش یه زرشک پلو واسه هرکی اوردند که ما دیگه حسابی داغ کردیم. اینم شد وضع هتل؟ مگه اسیریم که یه چیزی همین طوری بارند بزارند جلومون ؟

ما ۳ تا خواهر به نشانه ی اعتراض قاشق ها رو پرت کردیم رو رفتیم تو لابی!!!!!

بعد هم یه جنجال اساسی با خالم راه انداختم که این همه پول بدیم و این باشه وعضمون؟ مگه نگفته بود پولو پس می دیم خب برو بگیر!!!!!!!!!!!

خاله کوچیکم ( مریم) که دید اوضاع خیلی بیریخته دست من و یاسمن رو گرفت و برد بیرون که بریم رستوران. راننده هم که با جیغ و داد من حساب کار دستش اومده بود مارو برد یه رستوران خیلی باحال مثل البرز تهران. ما هم عین نخورده ها همه چی خوردیم ماست ترشی سالاد زیتون دسر.... خود غذاش دونفر رو سیر می کرد اون وقت چه قدر شد؟ ۱۲۰۰۰ تومن فقط.

وقتی برگشتن هتل هم به همه گفتم که پول غذا چقدر مفت بوده اون وقت چی به خورد ما می دادند.

بالاخره ساعت ۴ اتاق هامون رو بهمون تحویل دادند و مسئل تور هم گفت پول غذا ها رو بهمون برمی گردونه.

خلاصه یه کم زیارت کردیم و یه که دیوونه بازی در اوردیم و از اونجایی که تعریف پارک آبی شو زیاد شنیده بودیم رفتیم اونجا!!!!!!!!!

ساعت ها تو صف وایستادیم و بعدش طلا ها رو یه جا تحویل بده کیفا رو یه جا موبایلا رو یه جای دیگه تا نوبتمون شد بریم بازرسی بدنی بشیم که بریم تو آب.

مسئول پایین یه دفعه ای به شقایق گیر داد که دکتر باید تو رو معاینه کنه!!!

شقایق هم حسابی شاکی شد که مگه من بچه او و از این حرفا. ( خب به آدم بر می خوره ما از ۵ سالگی تو آب بزرگ شدیم کلی مدال داریم. مدرک غریق نجاتی داریم اونوقت یه.... بخواد بهمون آموزش بده. ) هرچی اومدیم توجیهش کنیم بدتر شد. رفت واسه مامان من مامور اورد. مامان و شقایق که قهر کردند و دیگه نخواستند بیان. اومدم با اونا حرف بزنم زنه به من گیر داد یا برو تو یا ... که شاکی شدم و سرش داد زدم تو صحبت من دخالت نکن!!! اونم گفت برو بیرون. ولی من رفتم تو که کفشای مامان رو بیارم که دست منو کشید و پرتم کرد یه ور. منم داد و بیدادی راه انداختم که اونورش ناپیدا!!!!!!!!!!!! روزی صد تا آدم جلوی من خم و راست می شن تو کی هستی که اینطور برخورد می کنی؟

رفتیم که پولو پس بگبریم به رئیس اونجا حرف زدم که شما مثلاْ جای توریستی درست کردید اونوقت پرسنلتون در حد شخصیت خودشون با بقیه برخورد می کنند!!!!!!!! گفت شما نامه بنویسید که ما تو کمیته برخورد کنیم گفتم من می دونم که این طور نمی شه ولی مطمئن باشید من فراموش نمی کنم.

خلاصه کاری کردم که برای جلسه ی بعدش با ۵۰٪ تخفیف گفتند تشریف بیارید ولی ما که دیگه نبودیم.

رئیس کلانتری هم گفت که بیشتر از این پیگیری نکنید چون اونوقت همین ۲ روز در هفته رو هم برای خانم ها می بندند. آخه جلوی چشم ما ۱۸ نفر دیگه هم با اعتراض اومدن بیرون. گفتم این خسارت رو به حقوق آدما اضافه کنید که بهتره  ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آخرش هم هنوزم که هنوزه دنبال پول غذایی که نخوردیم و بلیطی که استافاده نکردیم داریم می دوییم

2 نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 16:43  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS