هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی تو زندگیم برسه که از جشن و مهمونی گرفتن بیزار بشم!!!!
ولی خب! رسید دیگه!!!! زود هم رسید. ز.دتر از اونی که فکرشو بکنم پیری به درونم نفوذ کرده.
وقتی فکر می کنم که تا کمتر از ۴۸ ساعت دیگه تازه ۲۴ سال اول زندگیم تموم می شه وحشت سپری کردن بقیه این سال ها تمام وجودم رو می گیره. کاش لا اقل می دونستم بقیه اش قراره چه جوری بگذره؟
راستی! چند روزه عجیب به یاد یه خواب قدیمی افتادم!!!خوابی که باهاش معنی دوست داشتن رو یاد گرفتم!
سره تصادفم بود که ۱۰۰۰۰۰۰۰ آدم همینطور هی میومدند عیادتم. ادم هایی که شاید اگه خبرشون می کردم که امروز خوشترین روز شادیمه، شاید حتی نصفشون هم حاضر نبودند تو اون روز شریک خوشحالیم باشند.
خلاصه!! منم چون رو تخت کاری نداشتم به جز شمردن آجر های دیوار همسایه، یه روز برای تنوع تعداد کسایی که اومده بودند ملاقاتم رو می شمردم! یه دفعه بغضم گرفت و با خودم فکر کرذم: دیدی بابا صالحی نیومد عیادتم؟
( بابا صالحی بابای مامانمه که وقتی بچه بودم بهترین راهنمای زندگیم بود. وقتی از این دنیا رفت بزرگترین ضربه روحیم بود. الان ۱۶ ساله که نتونستم بغلش کنم و بهم درسای زندگی بده)
گذشت...........
چند شب بعدش خواب دیدم که همه فامیل جمعیم و حسابی سرگرمیم یه دفعه دیدیم که بابا صالحی با یه پیرمرد دیگه از در اومدند تو. خاله هام همه پریدن تو بغلش و از سر و کولش بالا می رفتند. ولی وقتی اومد پیش من، ترسیدم که بپرم بغلش چون حساب کردم این الان یه روحه که نمی شه بغلش کرد. ولی وقتی خواستم ببوسمش به پیرمرد همراهش اشاره کرد که اول اون!!!!
دیدم اون آدم اون یکی پدر بزرگمه. (وقتی از خواب بیدار شدم حسابی از خودم خالت کشیدم که چرا بین دو دو پدر بزرگ اینقدر تو ذهنم تبعیض قائل شدم)
بابا صالحی نوازشم کرد و گفت نمی تونستم بیام عیادتت تا امروز که بهم اجازه دادند بیام ببینمت.
می دونید با این خواب معنی عشق دو ادم که حتی تو دو عالم متفاوت زندگی می کنند رو فهمیدم