تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

یه شعری بود که کلاس چهارم ابتدایی تو کتاب فارسیمون بود یادش افتادم:

در کنار خطوط سیم پیام       خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان سال رهگذران          آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی       زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید    خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا       خوب در حال من تآمل کن

ریشه هایم زخاک بیرون است     چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی:       مردم آزار از تو بیزارم، دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تورا دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد      یار بی رحم و بی مروت او 

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد     بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آنروز    انتقال پیام ممکن نیست    گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست؟

سیمبانان پس از مرمت سیم    راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز  با تبر تکه تکه بشکستند...      

 

راستی! منظورشون از این شعر چی بوده؟ اگه منظورش کمک به همنوع بوده، پس چرا هرجا که به هر کسی محبت می کنی ازش بدی می بینی؟

اگه منظورش این بوده که اینقدر ظاهربین نباشید و رو ظاهر دیگران قضاوت نکنید. پس چرا خودشون ظاهر آدما رو معیار خوبی و بدی قرار می دند؟ (چادر سرت باشه امامزاده ای ، مانتوت کوتاه باشه نماینده شیطونی. ریشت بلند باشه قابل اعتمادی، سه تیغه کرده باشی کافر بالفطره ای......)

یا شایدم منظورش این بوده که نباید تو زندگی به کسی تکیه کنی؟

خب! اگه اینطوره؟ چرا همون سال تو کتاب اجتماعی بهمون می گفتند که انسان موجدی است اجتماعی که با کمک و همیاری هم در طول تاریخ تمدن را به وجود آورده. یا چرا ادم ها از دواج می کنند که تکیه گاهی باشند برای هم؟

نمی دونم؟ شاید هم یه منظور دیگه ای داشته! شاید منظورش این بوده که از یه سوراخ دوباره گزیده نشیم؟ پس چرا اون دوران بهمون این درسو دادند؟ دوره ای که پاکترین روح ها رو داشتیم و بیشتر بلد بودیم به هم محبت هدیه بدیم تا اینکه همدیگه رو زیر پا له کنیم؟

یا شایدم خواسته بگه مرگ چقدر نزدیکه! به فاصله ۴،۵ مصراع؟ به فاصله......

نمی دونم هرچی که بود اونقدر روم تاثیر گذاشته که بعد این همه مدت هنوز تو ذهنم یه جایی براش وجود داره

 

2 نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 21:51  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS