یه شعری بود که کلاس چهارم ابتدایی تو کتاب فارسیمون بود یادش افتادم:
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان سال رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تآمل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی: مردم آزار از تو بیزارم، دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تورا دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آنروز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست؟
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند...
راستی! منظورشون از این شعر چی بوده؟ اگه منظورش کمک به همنوع بوده، پس چرا هرجا که به هر کسی محبت می کنی ازش بدی می بینی؟
اگه منظورش این بوده که اینقدر ظاهربین نباشید و رو ظاهر دیگران قضاوت نکنید. پس چرا خودشون ظاهر آدما رو معیار خوبی و بدی قرار می دند؟ (چادر سرت باشه امامزاده ای ، مانتوت کوتاه باشه نماینده شیطونی. ریشت بلند باشه قابل اعتمادی، سه تیغه کرده باشی کافر بالفطره ای......)
یا شایدم منظورش این بوده که نباید تو زندگی به کسی تکیه کنی؟
خب! اگه اینطوره؟ چرا همون سال تو کتاب اجتماعی بهمون می گفتند که انسان موجدی است اجتماعی که با کمک و همیاری هم در طول تاریخ تمدن را به وجود آورده. یا چرا ادم ها از دواج می کنند که تکیه گاهی باشند برای هم؟
نمی دونم؟ شاید هم یه منظور دیگه ای داشته! شاید منظورش این بوده که از یه سوراخ دوباره گزیده نشیم؟ پس چرا اون دوران بهمون این درسو دادند؟ دوره ای که پاکترین روح ها رو داشتیم و بیشتر بلد بودیم به هم محبت هدیه بدیم تا اینکه همدیگه رو زیر پا له کنیم؟
یا شایدم خواسته بگه مرگ چقدر نزدیکه! به فاصله ۴،۵ مصراع؟ به فاصله......
نمی دونم هرچی که بود اونقدر روم تاثیر گذاشته که بعد این همه مدت هنوز تو ذهنم یه جایی براش وجود داره