تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

خب باشه فقط به خاطر امید عزیز، به خاطر همسایه، به خاطر مهربونایی که مهربونی رو یادم آوردند:

از چی بگم؟

خب از هفته دیگه پنج شنبه شروع می کنم.

هفته دیگه یه عروسی که نمی دونم چرا اینقدر برامون مهم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 شاید چون دنبال بهانه می گردیم که خودمون رو یه جورایی شاد و شنگول کنیم ، شایدم چون..........

ولی به هر دلیلی که هست بعد از عزاداری و غم و غصه نوبت شادیه دیگه!!!!!!!! خوبیش هم اینه که آخر شب عروسی قراره به خونه ما منتقل بشه. راستی یادم رفت بگم عروسی پسر دوست مامانم. شاید به تظرتون یه کم عجیب بیاد که اوووووووووووهههههههههههههه کی می ره این همه راهو؟

ولی اینی که می گم یه پسره از من یه سال بزرگتر و حدود ۱۵ ساله که ما با هم رابطه داریم یا بهتر بگم با هم بزرگ شدیم. چه مسافرت هایی که با هم نکردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه کتک هایی که همدیگرو نزدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا قراره تو عروسیش شرکت کنیم.

ولی این عروسی چند تا نکته مهم داره:

اول اینکه داشتیم با مامان ذوق می کردیم که هوراااا ما نه خانواده عروسیم نه داماد که روز عروسی طبق معمول مشغول خرحمالی باشیم که یه دفعه ای خاله شیرین ( مادر داماد) زنگ زد و زحمت سفره عقد انداختن افتاد گردن من  و زحمت مهمونای آخر شبشون هم گردن همه ما!!!!!!!!!!!

دوم اینکه به مدت ۱۰ روز کل تهران و زیر پاگذاشتم و هیچ لباسی که به درد اون شب بخوره پیدا نکردم. ( من اولین بارم بود که می خواستم لباس حاضری بخرم که خب! قسمت نشد!!!!!!!!!)

بعد به اتفاق مامان یه روز صبح زود راه افتادیم دنبال پارچه که یه مدل خوشگل و چشم در آر بدیم بدوزند و بالاخره بعد از ۵ ساعت پیاده روی پیدا کردیم.

مامان رو راضی کردن که باز هم برای اولین بار در عمرم بدیم بیرون لباسم رو بدوزند که ای کاش این کارو نمی کردم.

چون مامان خانم فرمودند حول نشی سریع پارچهرو در بیاری ها!!!!!!!!!!!!! بزار ببینیم چند می گیرند بعد!!!!!!

من احمق هم گفتم چشم و مشغول ورق زدن ژورنال ها شدیم که چشمتون روز بد نبینه مامان خانم از یه مدل خیلی خوششون اومد و دستور فرمودند الا و للا تو باید اینو بدوزی.

منم که مظلوم!!!!!!!!! یه نپرسیدم مگه پولشو تو می دی که اینقدر دستور های آب نکشیده صادر می کنی؟ دوباره راه افتادم و رفتم که یه پارچه گیر بیارم که به درد این یکی مدل بخوره

بازم بیشتر چشمتون روز بد نبینه که بابت دو دست لباس که معلوم نیست خوب از آب در می یاد یا نه؟ ۳۵۰ تومان ناقابل پیاده شدم

امروز صبح هم یاد این افتادم که من واسه عروسی خاله بیچارم فقط ۱۸ تومن پول پارچه دادم اونوقت واسه پسر دوست مامانم..................

ولی خداییش اینقدر از درد و غصه نوشتم نمی تونم خوب درباره خوشحالی هام بنویسم. خلاصه ببخشید دیگه

{ راستی! فکر کنم هیلا از حسودی بترکه! چون قراره علی بیاد منو ببره اتاق عقد رو درست کنم.}

2 نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/04ساعت 23:37  توسط اركيده | 
عادت ندارم اینقدر زود اپ کنم! ولی بدجوورهوس کردم. بعضی وقتا که می شه ناپرهیزی کرد نه؟

الان از پیش دکتر اعصاب و روان اومدم. واسه همین پر از بغضم. از کسی هم توقع ندارم تا اخر این مطلب و بخونه ولی واقعآ پر از بغضم.

اصلآ نمی دونم چی شد که کار من به همچین دکتری کشید؟ ولی یه چیزی رو می دونم:

رفتن به همچین دکتری باعث شد که یه خورده چششم بیشتر خودم رو ببینه.

می دونید دو کلمه با اون حرف زدم هزار تا حرف به خودم!!!!!!!!

آخه من چی دارم که یه خار شده و تو چشم همه رفته؟

چرا نمی تونم مثل بقیه دخترا باشم؟ چرا همیشه یه مشت حسود دور و بر من باید باشه؟

کاش می دونستم چی باعث این همه تفاوت نظر و عقیده بین من و دیگران شده؟

پریروز حتی فریبا هم که خیلی تو زندگی من نیست با تعجب ازم پرسید چرا اینقدر تو چشم همه هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گلاره همش وایستاده ببینه من چیکار می کنم پاشو بذاره جا پای من! احمق دیوونه فکر می کنه اگه یه کاری رو من کردم اون نکنه چقدر عقب می مونه! جالبشی اینه که اون و مامان حسودش از زندگی من فقط چجوری پول خرج کردن و چطوری با پسرا ارتباط داشتن رو یاد گرفتن!!!!!!!!! با حسادت به جایگاه کاری من تو دانشگاه نگاه می کنند و به جای اینکه به پیشرفت و موفقیت من تو کاری که از بچگی عاشقش بودم به عنوان فامیل من با افتخار نگاه کنند باید بکوبندم ککککککککککه تگه یه مردی اولش کمکت نمی کرد همین طوری بودی!!!!!!!!!!!!! هههههههه چه جالب ! چرا از نگاه من مرد و زن هیچ تفوتی با هم ندارند؟ مگه نه اینه که خیلی جاها که من به عنوان به اصطلاح یه زن حضور داشتم خیلی مرد ها رو تونستم با کارم تحت تاثیرقرار بدم نه قیافم؟

خدایا اخه تو زندگی من چی بوده؟ که یه پسره یه لا قبا با اضافه خود فامیل من!!!!!!!!!!! باید حتی به اینکه یه بچه ۵ ساله با تمام وجود عاشق منه رو با سنگدلی تمام از من متنفر کنند؟

همه غبطه فامیل مثلآ متحد ما رو می خورند ولی نمی تونند بفهمند تو این فامیل تنها چیزی که مهم نیست اون هم خونی و محبت حقیقیه ( تا جایی که بتونی خر خوبی باشی عزیزی! ولی اگر بخوای نشون بدی که وجود داری یگه هیچی نیستی!)

دیگه حتی یکی پیدا نشد بگه ارکیده تو که اینقدر عشق نمایشگاه کتاب و فروش کتاب بودی چرا دیگه خبری از اون شور و هیجانت نیست؟

یکی پیدا نشد حتی یه نیم نگاه به گذشته نه چندان دور من بنداره و ازم بپرسه اون ارکیده شیطون و ووروجک سابق جاشو با کی عوض کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

حتی اگه یه نفر هم این سوال رو ازم می کرد می تونستم روزها براش حرف بزنم و اروم بشم// براش بگم از تمام سختی هایی که رو شونه های منه و هیچکس حتی نمی تونه تصورش رو هم بکنه// براش بگم از تمام ارزوهام که اروم اروم دارم مجبور می شم فراموششون کنم// براش بگم که خدا بهم یاد داده که هیچ کس به فکر من نیست و باید خودم برای خودم بجنگم ولی حتی وقتی می خوام با تمام سختی ها یه لحظه قشنگ برای خودم بسازم همین خدا یه کاری می کنه که اون هم تبدیل می شه به نحس ترین خاطره ها// اگه یکی می یومد اروم نوازشم می کرد و برام از روز های رویایی آینده حرف می زد هنوز اونقدر قدرت داشتم که پاشم و بگم اونا قصه نیست من می تونم بسازمشون. ولی هیچکس وجود نداشت..........

اونایی که من عزیزشون بودم بدتر با یادآوری گذشته پرامیدم سنگی بودند به طرف قلب شکسته ام نه اون پادزهر تلخی دنیام.

از ادما چه امید؟ هییچ!!!!!!!!!!!!!!!

امروز که تو مطب دکتر نشسته بودم حنجره می سوخت برای کشدن دادی که مدت هاست توی دلم زندانی شده! ولی فایده اش چی بود وقتی حتی او هم نمی تونست سیاهی های زندگی منو به چشم بببینه!

امروز خودم رو آماده کرده بودم که بهش بگم من تازه فهمیدم مشکلات روحی من چیه؟ من ازت کمک می خوام! می خوام که حلشون کنم می خوام که زندگی کنم . من تازه فهمیدم که دغدغه های فکری چی داره به روز چسم و جوونیم و زندگیم می یاره ولی می دونستم اونقدر وقت دارم حرف بزنم که پول ویزیتم بهم اجازه می ده نه بیشتر.

خیلی خسته ام اونقدر که.........................

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

2 نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 18:28  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS