سلام
دوباره بی خبر رفتم نه؟ خب ببخشید!!!!
اتفاق های خوبی این مدت نیوفتاده. واسه همین سوال نکنید کجا بودم. هرچند شاید برای خیلی ها اصلآ مهم نبوده باشه که من می نویسم یا نه که حتی توی این ۶ ماهه یه گذر کوچولو هم این دور و برا نکنند. ول کن مهم نیست
برام مهم اینه که دارم الان می نویسم.
حالا چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ اهان!!!!
جمعه تولد حضرت محمد بود و به تبع اون احتمالآ خیلی از شما مثل خود من عروسی چیزی دعوت بودید. ولی من که نتونستم برم چون باید می رفتم مراسم ختم!!! اونم چه ختمی؟ ختم یه خانم دکتر جوان و خوشگل و خوشتیپ و همه چیز تموم. زنی که سه سال داشت با سرطانی که داشت تمام بدنش رو می گرفت دست و پنجه نرم می کرد. زنی که هر شب با این ترس چشم روی هم می زاشت که ممکنه هیچوقت فردا رو نبینه. اخرش هم این اتفاق افتاد و برای همیشه دختر و پسر کوچیک و شوهر همیشه عاشقش رو توی این دنیا تنها گذاشت.
مجلس وحشتناکی بود ولی مجبور بودم برم و مرگ رو دوباره از نزدیک لمس کنم.
نه نباید این چیزا رو بنویسم. پس چی بنویسم؟ مگه به جز غصه تو تمام این مدت چیزی نصیبم شده؟
راستی کیومرث جان ممنون بابت محبتت، امیدوارم همیشه دور و برت پر باشه از ادمای بامعرفت مثل خودت
وباز هم راستی!!!!!!!!! سال نوی همه به خوش اقبالی و خوشبختی