دوباره برگشتم خونه خودم. منظورم به اینجاست!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم چند وقته نیومدم؟
شاید چون چیزی به غیر از حرفای قدیمی و همیشگی نداشتم بزنم نیومدم.
شاید چون از دست عضی از شما دلگیرم نیومدم( منظورم اونایی که تا بهشون سر نزنی ازت سراغی نمی گیرند یا اونایی که می یان تا خبر بدند که آپ کردند و اصلآ براشون مهم نیست چه حرفایی از دلت در اومده و اینجا ثبت شده)
ولی حقیقتشو بخواین یه آن احساس کردم چه قدر دلم برای همتون تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!! واسه همین با وجود اینکه درد کهنه و همیشگیم دوباره اونقدر اذیتم می کنه که نتونم ................ ولی اومدم . اومدم تا بهتون دوباره سلام کنم.
اومدم بگم یاد گرفتم چه طوری می شه ادما رو دوست داشت.
اومدم بگم که با وجود اینکه مدت هاست دنیای زندگیم یه آسمون خاکستری داشت بالاخره تونستم دوباره آبیش کنم. آبیه ابی.
اومدم بگم باورتون می شه که خدا بالاخره با من حرف زد؟
باورتون می شه که بهم گفت با تمام بدی هام هنوزم منو دوسم داره؟
اومدم بگم خیلی دلم می خواد تک تکتونو توی شادیم شریک کنم. اگر قابل بدونید
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد