اره بابا نمایشگاه کتاب تموم شد هیچ. ما هم بالاخره توش غرفه گرفتیم بازم هیچ! بعد از اونجا یه غرفه ۶۰ متری هم تو نمایشگاه نوشیدنی ها زدیم بازم هیچ.
مهم اینه که هرچی توی نمایشگاه کتاب خانم و سنگین رنگین بودم تو نمایشگاه نوشیدنی ها زده بودم به سیم اخر. زده بودم که اشتباهه زده بودیم. فکر کن ده دوازده تا از دوستای بیکارمو رو هم سوار کردم و ۴ روز حسابیه حسابی اتیش سوزوندیم. مهم اینه که مامانم هم اونجا اصلآ حضورش به چشم نمی یومد.
راستش خیلی حال داد. قسمت مهم ماجرا هم جایی بود که غرفه دارها راه و بی راه براتی مسئول غرفه (یعنی من!!!!!!!!!!!!!!) بسته های دوغ و نوشابه و مائ الشعیر و چایی و شربت..... بود که می فرستادند.
از اون جالب تر هم شبی بود که من و همسایمون با هم مهمونی گرفته بودیم و کل سالن به التماس خودشونو دعوت می کردند و اخرشم هر غرفه ای به بزاعت خودش یه جوری نوشیدنی های مهمونی نا رو تامین کرد. حسابی خوش گذشت حسابی.
جالب ترش این بود که کل سالن یا به من شماره دادند یا به اختر یا به ونوس (دوستای عزیزه من)
خالا هم داریم هودمونو برای چشنواره نوشیدنی توی کیش اماده می کنیم.
ولی یه چیزی رو می دونید؟ همه اینا داره از دماغم حسابی در می یاد. می خواید بدونید چرا؟
شاید باورتون نشه ولی توی این دنیا مونده بود از استاده دانشگاه بخورم که خوردم. مردتیکه عوضی از سنش از موقعیتش از هیچ چیزی خجالت نمی کشه. منو واسه شام دعوت می کنه می فهمید منظورمو که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ابنقدر این روزا گریه کردم که حد و حساب نداره. نمی دونم باهاش باید چیکار کنم یعنی می دونم ولی این همه واحد درسی که باهاش دارمو چیکار کنم؟
اینقدر این بشر که چه عرض کنم این حییوون عوضیه که حتی زدم تو صورتش ولی عین خیالش نیست.
وای تورو خدا ببخشید دوباره از غم و غصه نوشتم ولی قول می دم تکرار نشه. به شرطس که برام دعا کنید.