تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

حالم از این مملکتی که هر روز به یه رنگه به هم می خوره. حالم از ادمایی که باد هر روز به یه ور می بردشون به هم می خوره. از این همه مارهایی که همه طرف رشد کردند متنفرم.

امروز یه قانون رو باید اجرا کنی فردا یه قانون دیگه می یاد می گه نه من بهترم.

پس فردا یه قانون دیگه می یاد می گه حالا منو اجرا کنید شاید یه سودی داشتم و تا حالا کشف نشده!!!!!!!!!!!!!!!

یه روز می گند ساعت ها رو بکشید جلو دو سال بعد می گند حالا نکشید ببینیم مصرف برق کاهش پیدا می کنه یا افزایش!!!!!!!!!

یعنی یه ادم تو تمام این کشور پیدا نمی شه که بعد از شکستن سد کنکور و پاچه خاری این همه استاد رنگ و وارنگ بتونه ای ن چیزا رو محاسبه کنه؟ واقعآ برای خودم متاسفم که توی همچین جایی مجبوریم گلیممونو از اب بیرون بکشیم. مملکتی که کوچکترین تفریحی برای من و امثال من نداره. مملکتی که می گه اگه یه دختر و پسر تو خیابون باشند مشکل اخلاقی داره. اگه توی ماشین باشند ممکنه به فساد کشیده بشند. ولی اگر یه خونه باشه که تنها توش باشند مسئله ای وجود نداره.

مملکتی که بزرگترین تفریح و ارامشی که توش پیدا کردم و باهاش خستگی یک سال سر و کله زدن با ادمای جور واجور و کارهای جور واجورشو از تنم در می اوردم برام خلاصه کرده بود توی یک نمایشگاه ۱۰ روزه. حالا همون رو هم ازم دریغ کرده

می دونید اینجا کیفیت مهم نیست مهم کمیته. مهم نیست پشت کارهاتون چه زحمت و تلاش و عشقی وجود داشته باشه. مهم اینه که اینجا پارتیت کی باشه.

هرسال یه قانون جدید برای برگزاری این نمایشگاه بود. امسال هم دیگهنور علا نور!!!!!!!!!

۳ ماهه پولمون تو دستشون خوابیده حالا می یان می گند شما ۴ تا کتاب کم دارید غرفه بهتون تعلق نمی گیره. تازه اونم نمی گند!!!!! بعد از اینکه ۱۲ بار کل سالن ها رو دور زدی یه ادم دلسوزی!!!! این وسط پیدا می شه که بگرده ببینه اِه قانون چیه و چرا این اتفاق افتاده.

۱۰ ساله تمام خاطراتم رو توی نمایشگاه پیدا می کنم. ده ساله توی سالن های نمایشگاه زنده بودن و زندگی کردن رو لمس کردم. ده ساله بزرگترین تفریحم این موقع هاست که بچه گریم کنیم. که ادم روانشناسی کنم که ببینم به کی چقدر تخفیف بدم کتاب می خره.

شیطونی بازی در بیارم و به ادم هایی که فقط برای اینکه سر صحبت رو با ادم باز کنند مجبورند کتاب بخرند بخندم.

یا مثل پارسال از یکی تعهدنامه بگیرم که یک سال و دو روز بعد بیاد خواستگاریم.

وای که شما نمی دونید چقدر کیف داره راه به راه ادمایی رو سال هاست از اونا خبری ندارید و ببینید. یا ادم هایی که می زارند سر نمایشگاه بیان سراغ ادم تا خیلی خاطرات واسه ادم زنده بشه. یا کسایی رو که مدت هاست گم کردی ولی همه ادرس سر راست سالن کودک غرفه تو رو بلدند.

تمام این چند ماهه شبانه روز کار کردم. تا ۱۱، ۱۲ شب تو چاپ خونه و لیتوگرافی و.... با ادمای جور واجور سر و کله زدم. اخرش چی شد؟

از ۳۶۵ روز سال ۱۱ روز زندگی می کردیم که اونم ازمون گرفتند. امسال دیگه سالن کمودک دختر فرفره فروش نداره.

باشه اشکالی نداره برای بار هزارم هم بهم ثابت شد که حق زندگی کردن رو مدت هاست از من گرفتند

2 نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 21:0  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS