اسم خودشو گذاشته بود هیچکس آخه فکر می کرد هیچکی آدم حسابش نمی کنه! فکر می کرد واسه هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست.
عصرا می رفت دم در ورودی پارک و بساط کتاب هاش و پهن می کرد و خودشم میشست پشت بساط و سرش تو یکی از اون کتاب ها فرو می رفت . عاشق رمان های ایرانی بود. خودشو می ذاشت جای قهرمان های داستان و غرق یه شخصیت تازه می شد. یه روز می شد یه جوون با یه شمشیر طلایی و گاهی هم می شد یه شاهزاده که هر دختری منتظر رسیدنشه اون روز هم مثل همیشه غرق کتاب بود که صدای یه خانم اون رو از دنیای خبال بیرون کشید:
ببخشید آقا این کتاب فروغ فرخزاد چنده؟
کتاب فروغ؟ آهان بله. دو هزار تومنه
از این کتاب فقط همین یه دونه هست؟
یه دونه؟ بله همین یه دونه است
راستش من الان پول همراهم نیست. به این کتاب هم نیاز ضروری دارم ، ميشه اين كتابو ببرم فردا پولشو بيارم؟
فردا؟
بله من هر روز همين ساعت مي يام اينجاو هر روز هم شما رو مي بينم، مي تونم اين ساعت رو ضمانت پيشتون بذارم
و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون هاج و واج مونده بود... ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن كلمه ديگري وارد پارك شد. به ساعت نگاه كرد، ساعت ۵ بعد ار ظهر بود... چه چشم هايي داشت!!!!!!!
ساعت ۵ و پنج دقيقه شده و اون هنوز نيومده....خيلي نگران شده.....دلش بي تاب اون نگاهه.... به جاي اينكه خيره بشه به صفحات كتاب غرق شده تو اون ساعت نقره اي و صاحبش كه چه نگاهي داشت..... فكر ميكرد زير قولش زده....ديروز يه دختري همراهش بود كه حالا اون طرغ ايستاده بود.... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشا رو بگيره ولي روش نمي شد......