ای ......... یه چند وقتی هست که اینجا هستم. ولی هیچوقت فکر نمی کردم این همه دوست مهربون پیدا کنم. اخه خیلی عادت به پیدا کردن وبلاگ های جدید ندارم.
الان یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار رفتم سروقت حرف های علی چپ دست خودمون و ...........
حالا که این همه مدت گذشته ، فکر کردم چطوره خودم رو بیشتر به دوستانم معرفی کنم؟
اسمم ارکیده است. متولد مرداد سال ۱۳۶۲. باید دانشجوی سال اخر زیست شناسی دانشگاه شهیدی بهشی باشم. ولی نیستم. یعنی سال اخر نیستم.
چون پارسال ۲۹ ابان که برای تفریح و خوشگذرونی با خاله و شوهر خاله ام رفتیم توی یه باغ تو زنجان ، موقع برگشت یه تصادف تاریخی کردیم .ماشین ۱۲ بار معلق زد و من رو برای همیشه از نعمت سلامتی محروم کرد. یعنی شدم یه ادم معلول!!!!!!!!!!!!!!!
کمرم شکست و از یه عمل انچنانی جون سالم به در بردم! یه ترم به جای تو دانشگاه بودم توی رختخواب می خوابیدم و یا با خدا کلنجار می رفتم و یا جواب دلسوزی های مردم رو می دادم.
نمی خوام از درد و ناراحتی اینجا بنویسم چون به نظرم درد وجود خارجی نداره. یعنی هست ولی اگر محلش نذاری دلیلی برای موندن نداره .
قبل از این اتفاق همه چیز داشتم: خانواده خوب، دوستای خوب، زندگی راحت و بی دغدغه، درسی رو که عاشقش بودم...........
البته یکسری غصه های سطحی هم وجود داشت که می اومد و می رفت ولی عادت کرده بودم که الکی غم های عالم رو برای خودم به توان برسونم. ولی حالا ،با تمام درگیری هایی که دارم و خواهم داشت بیشتر از اون موقع ها احساس خوشبختی می کنم. به عنوان کسی که مرگ رو لمس کرده و برگشته از لحظه لحظه عمرم لذت می برم. مثل قصه های نکته دار هم شعار نمی دم، بلکه واقعآ و از ته دل دارم از زنده بودن و زندگی کردنم لذت می برم. چون می دونم چه لذتی داره نفس کشیدن. چون یه روزی بوده که یه خمیازه کشیدن کوچیک باعث درد کشیدنم بشه. چون یه روزی تو زندگیم وجود داشته که برای جابهجایی توی تختم به کمک یکی دیگه احتیاج داشتم . چون................
یه ارزو برای همتون دارم و اون اینه که قبل از اینکه خدا بخواد مشکلات کوچیک شمارو با فرستادن بلای بزرگتر حل بکنه، خودتون دست به کار شید و..............
چقدر عین مامان بزرگا شدم ها ببخشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!