تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

چرت و پرت! مثل همیشه
اهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!! فکرشو بکن جندوقته چیزی ننوشتم! جالبیش اینه که توی دفتر خاطراتم هم همینطوری خالیه! دیگه حتی عمو نمکی هم نمی یاد غربزنه اپ کن اپ کن! سرم خیلی شلوغ پلوغه. دیوونه ام دیگه! الکی برای خودم هی کار می تراشم. جاتون خالی، چندوقت پیشا، رفتیم پیش یه فالبین، یا بهتر بگم یه فالبین اومد پیش ما و کلی مارو به زندگی امیدوار کرد. بهم گفت فوق قبول می شم. برای همین دیگه درس و اینا تعطیل شده. گفت خیلی پولدار می شم . برای همین از الان نشستم دارم تصمیم می گیرم با پولام چیکار کنم. گفت مامانم 28 سال دیگه می میره و واسه همین با خیال راحت اذیتش می کنم........ تازه بهم گفت کتابی که درگیرش هستم تو ارشاد مشکل پیدا می کنه و باید تغییرش بدم. حالا با این یکی چیکار کنم؟ اهان!!!!!!!! تازه بهم گفت امسال فکر اینکه با کسی ازدواج کنم یا دوست بشم رو باید از سرم بیرون کنم!!!!!! بدبخت خبر نداشت من قرن هاست این فکرو از سرم بیرون کردم................ ولی کلی خندیدیم. خداییش این چرت و پرتا چیه دارم می نویسم؟ لااقل بذارید دلتونو به یه چیز قشنگ خوش کنم: گفتی بیا! راه قلبت را نشانم دادی حالا که آمده ام چنان نگاهم می کنی گویی، نشانی را اشتباه آمده ام

2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 8:59  توسط اركيده | 
خوشبختی
ای ......... یه چند وقتی هست که اینجا هستم. ولی هیچوقت فکر نمی کردم این همه دوست مهربون پیدا کنم. اخه خیلی عادت به پیدا کردن وبلاگ های جدید ندارم.

الان یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار رفتم سروقت حرف های علی چپ دست خودمون و ...........

حالا که این همه مدت گذشته ، فکر کردم چطوره خودم رو بیشتر به دوستانم معرفی کنم؟

اسمم ارکیده است. متولد مرداد سال ۱۳۶۲. باید دانشجوی سال اخر زیست شناسی دانشگاه شهیدی بهشی باشم. ولی نیستم. یعنی سال اخر نیستم.

چون پارسال ۲۹ ابان که برای تفریح و خوشگذرونی با خاله و شوهر خاله ام رفتیم توی یه باغ تو زنجان ، موقع برگشت یه تصادف تاریخی کردیم .ماشین ۱۲ بار معلق زد و من رو برای همیشه از نعمت سلامتی محروم کرد. یعنی شدم یه ادم معلول!!!!!!!!!!!!!!!

کمرم شکست و از یه عمل انچنانی جون سالم به در بردم! یه ترم به جای تو دانشگاه بودم توی رختخواب می خوابیدم و یا با خدا کلنجار می رفتم و یا جواب دلسوزی های مردم رو می دادم.

نمی خوام از درد و ناراحتی اینجا بنویسم چون به نظرم درد وجود خارجی نداره. یعنی هست ولی اگر محلش نذاری دلیلی برای موندن نداره .

قبل از این اتفاق همه چیز داشتم: خانواده خوب، دوستای خوب، زندگی راحت و بی دغدغه، درسی رو که عاشقش بودم...........

البته یکسری غصه های سطحی هم وجود داشت که می اومد و می رفت ولی عادت کرده بودم که الکی غم های عالم رو برای خودم به توان برسونم. ولی حالا ،با تمام درگیری هایی که دارم و خواهم داشت بیشتر از اون موقع ها احساس خوشبختی می کنم. به عنوان کسی که مرگ رو لمس کرده و برگشته از لحظه لحظه عمرم لذت می برم. مثل قصه های نکته دار هم شعار نمی دم، بلکه واقعآ و از ته دل دارم از زنده بودن و زندگی کردنم لذت می برم. چون می دونم چه لذتی داره نفس کشیدن. چون یه روزی بوده که یه خمیازه کشیدن کوچیک باعث درد کشیدنم بشه. چون یه روزی تو زندگیم وجود داشته که برای جابهجایی توی تختم به کمک یکی دیگه احتیاج داشتم . چون................

یه ارزو  برای همتون دارم و اون اینه که قبل از اینکه خدا بخواد مشکلات کوچیک شمارو با فرستادن بلای بزرگتر حل بکنه، خودتون دست به کار شید و..............

چقدر عین مامان بزرگا شدم ها ببخشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 11:23  توسط اركيده | 
طبق معمول::::::::::::::::
شاید قرن ها باشه که اپ نکردم! چه کنم؟ نمی دونم از کجا بنویسم؟

خب راستش اینه که عادت ندارم از غم و غصه هام برای کسی بنویسم ولی واقعیت اینه که خیلی احتیاج به نوشتن دارم:

خیلی احساس خستگی می کردم برای همین هم دعوت مریم(خاله ام) رو تو هوا گرفتم و باهاشون رفتم شمال. حسابی خوش گذشت و داشت ناراحتی هام یادم می رفت، ولی وقتی برگشتم خونه دیدم ام-اس یاسمن دوباره اود کرده. نمی دونید چی بهم گذشت؟ داشتم خودم رو قوی تر می کردم که این بار هم توی مبارزه با زندگی بازنده نباشم که خبر فوت دایی بابام بهمون رسید، خیلی خیلی اوضاع داشت جالب می شد!

یاسمن با همون پای فلج و دست ناقصش تصمیم گرفته بود تولد بگیره و یه عالم ادم دعوت کرد. خودمونو با تولد اون سرگرم کردیم و سعی کردیم خوشحال باشیم. ولی نمی دونم چرا خدا از دیدن خنده ما بدش می یاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون روز تولد یاسمن، بابا بعد از خرید اومد خونه و یواشکی بهم گفت به کسی نگو ولی عمو حالش بد شده و بیمارستانه!!!!!!!!! طفلک درد سرطان کمش بود، کلیه اش هم عفونت کرده و باید درش بیارند!

انتخاب واحدهام هم به هم ریخته، کار چاپ کتابم عقب افتاده، به قدری خسته ام هم که حد و حساب نداره.

از همه اینها بدتر اینه که نمی دونم چرا هر دوتا دختر پسری که با هم بنابر هر موضوعی ارتباط داشته باشند چرا باید کارشون به خواستگاری و این چرت و پرتا بکشه؟ بابا جان! اگه من نخوام ازدواج کنم و بترشم کی رو باید ببینم؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/15ساعت 17:1  توسط اركيده | 
نمی دونم چی می شه؟
دیشب غزلی سرود، عاشق شده بود.

            انگار که خودش نبود، عاشق شده بود

                          افتاد، شکست، زیر باران پوسید

                                        ادم که نکشته بود! عاشق شده بود

نمی دونم چرا این شعر به ذهنم اومد؟ چون تو درگیری های اخیرم، همه نوع درگیری دارم به جز عشق. ولی خوب به نظرم شعر بدی هم نیست یعنی منکه دوسش دارم.

برام دعا کنید، اونم خیلی زیاد.................

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/05ساعت 16:58  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS