نمی دونم چرا اینطوری می شه!یعنی نمی دونم چرا من تو هر عروسی و مهمونی پامو می زارم حالا با هر سمتی.با عنوان صاحب مجلس،مجلس رو ترک می کنم. اون از عروسی دختر دوست بابام که همه کاره شده بودم و اینقدر مجلس گرم کردم که روز پاتختی اش نمی ذاشتند بیام بیرون و هی التماس می کردم که به خدا مسافرم و خالم اینا دم درند و.... اینم از دیشب!!!!!!!!!!!!
کلمه حنا بندون به گوشتون خورده؟ من سه بار تو این مراسم شرکت کردم.یه بار که اینقدر کوچیک بودم و یادمه عشق نی نوشابه جمع کردن داشتم.یه بار که اول مراسم بودیم و وسطاش مجبور شدیم سریع برگردیم خونه. یه بارم که دو سال پیش بود که مثلآ تو مراسم بودم ولی رسمآ منو حبس کرده بودند تو یه اتاق که اتاق عقد رو برای فرداش اماده کنم! (نمی دونم چرا فکر می کنند اگر مامان ادم خوش سلیقه است ادم هم خوش سلیقه می شه؟)
تا....دیشب.
حنا بندون دختر عمه ام بود ۴ سال از من کوچیک تره ولی واقعآ با عرضه است. خلاصه ما هم تیک تیک پاشدیم رفتیم.
از چند روز قبلش همه به من اولتیماتوم داده بودند که خیلی تو چشم نباش.زیاد نرقص.خل و چل بازی در نیار، بزار از بلای قبلی در بیای {تصادف کذایی ام رو می گفتند}بعد این کاراتو شروع کن.... ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونجاکلی فک و فامیل و اینا رو دیدیم و کلی همه اشتباهی به جای عروس قربون صدقه من رفتند و از این حرفا. مامانم هم این وسط گیر داده بود اتنا روتحویل بگیر، اتنا رو تحویل بگیر. (منظورش دختر عموی از دماغ فیل افتادم بود.).بعد از شام هم با ارکستر باحالی که اورده بودند حسابی کیف کردیم و اتیش سوزوندیم. خیلی خوش می گذشت. فقط باید هی از دست مامانم فرار می کردم. چون دائم نگران کمرم بود. بقیه هم همینطور ولی به روی خودشون زیاد نمی اوردند. چون اگر می شستم نصف ادم ها هم پخش و پلا می شدند.
تا......... خانواده داماد تشریف اوردن و غوغایی شد. لیوان یه بار مصرفا گم شد. مردم از تشنگی پرپر می زدند. جا کم بود. نیروی کمکی کم اومده بود. همه حتی من دنبال بشقاب و میوه و شیرینی و... می دویدیم و سرویس دهی می کردیم که یه ان چشمم به عمه ام(مادر عروس) افتاد که نشسته و داره خیار پوست می کنه و می خوره!!!!!!!!!!!! اینقدر دلم می خواست خرخره اش رو بجوم.
ساعت ۳ صبح هم که بالاخره تصمیم گرفتند کادوهارو باز کنند. کادوهای عروس که تموم شد،نوبت خانواده ما بود که خرید های داماد رو باز کنیم.
مریم پاس داد به مامانم، مامانم به زن عموم. زن عموم روش نمی شد به عمه او گفت. اونم به یکی دیگه.... همین موقع یه دفعه منو هل دادند وسط.انگار از من بزرگتر اونجا وجود نداشت.منم چه می دونستم چی به چیه! خمیر ریش رو با کروات اشتباه می گرفتم، حوله رو با کفش. ولی اینقدر باحال اجرا می کردم که خودم هم باورم شده بود تا حالا صد تا از این مراسمات رو دیده ام. اخرش هم که چمدون خالی رو نشون دادم و گفتم یه چمدون پراز محبت خانواده عروس به داماد، داماد نزدیک بود بپره و بغلم کنه. فکر کنم تا حالا مخبتی از خانواده عروس ندیده بود.
فکر کنم که فردا هم تو عروسی خوش بگذره هر چی باشه تولد من و عروسی تو یه روزه. و..........تولدم مبارک
به خدا از خود متشکر نیستم. فقط خیلی خل و چلم