تبليغاتX
 سيب و حوا
 

 

سيب و حوا

دیشب کلی مطلب از ته دل گفتم که دیدم نرفته. به جای اون همه حرف دیشب الان می خوام فقط بگم:

و

این جهان پر از حرکت پاهای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/30ساعت 9:16  توسط اركيده | 
نمی دونم چرا اینطوری می شه!یعنی نمی دونم چرا من تو هر عروسی و مهمونی پامو می زارم حالا با هر سمتی.با عنوان صاحب مجلس،مجلس رو ترک می کنم. اون از عروسی دختر دوست بابام که همه کاره شده بودم و اینقدر مجلس گرم کردم که روز پاتختی اش نمی ذاشتند بیام بیرون و هی التماس می کردم که به خدا مسافرم و خالم اینا دم درند و.... اینم از دیشب!!!!!!!!!!!!

کلمه حنا بندون به گوشتون خورده؟ من سه بار تو این مراسم شرکت کردم.یه بار که اینقدر کوچیک بودم و یادمه عشق نی نوشابه جمع کردن داشتم.یه بار که اول مراسم بودیم و وسطاش مجبور شدیم سریع برگردیم خونه. یه بارم که دو سال پیش بود که مثلآ تو مراسم بودم ولی رسمآ منو حبس کرده بودند تو یه اتاق که اتاق عقد رو برای فرداش اماده کنم! (نمی دونم چرا فکر می کنند اگر مامان ادم خوش سلیقه است ادم هم خوش سلیقه می شه؟)

تا....دیشب.

حنا بندون دختر عمه ام بود ۴ سال از من کوچیک تره ولی واقعآ با عرضه است. خلاصه ما هم تیک تیک پاشدیم رفتیم.

از چند روز قبلش همه به من اولتیماتوم داده بودند که خیلی تو چشم نباش.زیاد نرقص.خل و چل بازی در نیار، بزار از بلای قبلی در بیای {تصادف کذایی ام رو می گفتند}بعد این کاراتو شروع کن.... ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونجاکلی فک و فامیل و اینا رو دیدیم و کلی همه اشتباهی به جای عروس قربون صدقه من رفتند و از این حرفا. مامانم هم این وسط گیر داده بود اتنا روتحویل بگیر، اتنا رو تحویل بگیر. (منظورش دختر عموی از دماغ فیل افتادم بود.).بعد از شام هم با ارکستر باحالی که اورده بودند حسابی کیف کردیم و اتیش سوزوندیم. خیلی خوش می گذشت. فقط باید هی از دست مامانم فرار می کردم. چون دائم نگران کمرم بود. بقیه هم همینطور ولی به روی خودشون زیاد نمی اوردند. چون اگر می شستم نصف ادم ها هم پخش و پلا می شدند.

تا......... خانواده داماد تشریف اوردن و غوغایی شد. لیوان یه بار مصرفا گم شد. مردم از تشنگی پرپر می زدند. جا کم بود. نیروی کمکی کم اومده بود. همه حتی من  دنبال بشقاب و میوه و شیرینی و... می دویدیم و سرویس دهی می کردیم که یه ان چشمم به عمه ام(مادر عروس) افتاد که نشسته و داره خیار پوست می کنه و می خوره!!!!!!!!!!!! اینقدر دلم می خواست خرخره اش رو بجوم.

ساعت ۳ صبح هم که بالاخره تصمیم گرفتند کادوهارو باز کنند. کادوهای عروس که تموم شد،نوبت خانواده ما بود که خرید های داماد رو باز کنیم.

 مریم پاس داد به مامانم، مامانم به زن عموم. زن عموم روش نمی شد به عمه او گفت. اونم به یکی دیگه.... همین موقع یه دفعه منو هل دادند وسط.انگار از من بزرگتر اونجا وجود نداشت.منم چه می دونستم چی به چیه! خمیر ریش رو با کروات اشتباه می گرفتم، حوله رو با کفش. ولی اینقدر باحال اجرا می کردم که خودم هم باورم شده بود تا حالا صد تا از این مراسمات رو دیده ام. اخرش هم که چمدون خالی رو نشون دادم و گفتم یه چمدون پراز محبت خانواده عروس به داماد، داماد نزدیک بود بپره و بغلم کنه. فکر کنم تا حالا مخبتی از خانواده عروس ندیده بود.

فکر کنم که فردا هم تو عروسی خوش بگذره هر چی باشه تولد من و عروسی تو یه روزه. و..........تولدم مبارک

به خدا از خود متشکر نیستم. فقط خیلی خل و چلم

 

2 نوشته شده در  شنبه 1384/05/22ساعت 20:46  توسط اركيده | 
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه

بدون براش مهمی!

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می یوفتی بر می گرده و باعجله می یاد به سمتت.

بدون براش عزیزی!

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

بدون واسش قشنگی!

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی می یاد باهات اشک می ریزه

بدون دوست داره!

و اگه یه وقت یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه

بدون عاشقته! 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/19ساعت 9:57  توسط اركيده | 
دعــــاي هنگــــام وصـل شـــدن بـه اينترنـــــــت
« اللهم اتصلنا بالاينترنت ، اللهم آتنا كانكشن في‌الدنيا والاخرت، انا نعوذ بك من كل ويروس الخبيث العين و الملعـونيت، انا نعوذ بك من ديسكانكشن في الدنيا و الاخرت»


اين دعا رو يادتون باشه حتما قبل از وصل شدن به اينترنت بخونيد چونكه فوايد زيادي داره. اين دعا شما رو از ديسكانكت شدن (قطع شدن اينترنت) و حملة ويروسها در امان نگه مي‌داره. تازه سرعت وصل شدن و دسترسي به اينترنت رو افزايش ميده.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/13ساعت 21:34  توسط اركيده | 
بی عنوان:

شاخه ای اگر شکست

 

پنهانش کنید.

 

پیران آنقدر زیاد شده اند که قحطی عصا

 آمده است

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/13ساعت 18:32  توسط اركيده | 
شروعی جدید
امروز شروع کردم تو یه جایی بنویسم که کسی دیگه منو نمی شناسه. اینجا حسابی غریب و تنهام. مثل روز هایی که تو زابل بودم.

ولی خب، حسنش تو اینکه دیگه هرکی از راه می رسه نمی تونه از نوشته هام و مطالبش ایراد بگیره. لازم هم نیست مراعات حال کسی رو بکنم.

پس جای جدیدم رو بیشتر دوست دارم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 16:25  توسط اركيده | 
blogکد بازي تمرکز حواس
درباره وبلاگ


 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
 
دست نوشته هاي من

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


پيوندها

صبح بخير
رنگینک
رهگذار عمر
رگبارها
اسب سفید بالدار
از هر دری سخنی
در امتداد پیدایی
دل درد
کاسنی
بریم جلو بوق بزنیم
کنج ذهن
دل مشغولی های من
من از یادت نمی کاهم
یاس و یاسچه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
یک مشت حرف مسخره
وبلاگ شخصی و خانوادگی
زندگی در پاورقی
عشق عرفان ادب و هنر
Black & White
میرزا بنویس
از زیرود تا شهنیا
آنچه به عنوان یک شوهر باید بدانید
ییلاق ذهن
چه بگویم.....
یک دسته اقاقی برای خدا
دری وری
ورق پاره های اینترنتی
مجموعه مقالات مسعود بهنود
یادداشت های نیک آهنگ
خاطرات دانشگاه
یادداشت های دختر دستفروش مترو
عاشقی کشکککککک
تمام روزهای من
دوست کجا؟ راه کدام؟
چرک نویس
مهرانامه
چیستا
یادداشت های احسان ولی زاده
شمعدانی های قرمز
رزم مشترک

 

 RSS