تبليغاتX
سيب و حوا
سيب و حوا
خیلی جالب...
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
2 نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 16:6  توسط اركيده | 
دیروز اولین موی سفید رو هم لا به لای موهام پیدا کردم.

ولی دلم نمی خواد به خاطرش دلم رو اشفته کنم! خب چه می شه کرد؟ خودم که می دونستم عمرم داره می ره!!!!!!!!!!!!

ولی یه چیز جالب!

دیشب با خودم حسابی خلوت کردم و به خودم خندیدم. فکر می کردم روزگار با من خیلی مشکل داره ولی دیدم آدم هایی هم هستند که زندگی خواب های بدتری براشون دیده بوده!

ولی دیدم این ادم از من قوی تره! چون اگر بازی روزگار باعث شد روحم یه کم با ناخالصی ها اشنا بشه

اون سرسخت تر از کوه جلوی این ناخالصی ها هم ایستادگی کرده.

خدایا ممنونم که بهم این روی سکه رو هم نشون دادی.

جدی جدی باورم شده بود که با من مشکل داری. الان افتخار می کنم که تو خدای وجود منی.

خداد جونم خودت می دونی منظورمو خودت می دونی که چقدر دوست دارم.....................

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 13:18  توسط اركيده | 
طرح من
خیلی ادم باید بدبخت باشه که ۶ ماه تموم جون بکنه سلول رشد بده ، RNA استخراج کنه، cDNA بسازه ،یه عالمه کار مفید انجام بده تا برسه به جایی که باید جواب بگیره اونوقت ببینه هیچی به هیچی ....یعنی یه جواب کوچولو هم نگرفته باشی اونم واسه چی؟ واسه اینکه استاد حاضر نیست پول بیشتر خرج کنه و وسایل خوب بخره.

پول ما رو می خوره هیچ!!!!!!!!!! واسه طرح خودشم حاظر نیست نم پس بده.

دیگه هرچقدر هم بگه طرحش خوبه مقاله آنچنانی ازش در می یاد حاضر نیستم باهاش کار کنم. اگرم امروز جواب نگیرم می رم باهاش اتمام حجت می کنم.

هرچی خر حمالیه مال ماست، اونوقت اسم ۱۰۰۰ نفر دیگه رو می ذاره تو مقاله اخر سر نوبت اسم منی که ۲ سال سرش خون جیگر خوردم می رسه.    

 آدم تو این مملکت دستش واقعآ هیچ جا به هیچ جا بند نیست!!!!!!!!!

اونوقت می گن چرا می خوای بری؟ بمون همین جا خدمت کن. کدوم خدمت؟ وقتی اگه بخوای مثل آدمای با شخصیت کار کنی فکر می کنن ادم یول گیرشون اومده و هی رو سرت خراب می شن؟

اه بسه دیگه اینقدر چرت و پرت نوشتم

2 نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 13:20  توسط اركيده | 
عشق
باورم نمی شه که منم می تونم یه بویی از احساس و محبت ببرم! یعنی این منم؟ ادمی که محبت و عشق تو دلش مرده بود؟ خودم هم باورم نمی شه ....

خدایا چطوری شکرت کنم که احساساتم رو دوباره بیدار کردی؟

یه روزایی بود که دنیام یه آسمون داشت خاکستریه خاکستری، ولی حالا چی ؟ به قدری آبیه که دلم نمی یاد چشم ازش بردارم.

خدایا از چه راه هایی به بنده هات کمک می کنی؟!!!!!!!!!!!!

به تو می گن یه شعبده باز حسابی. نمی دونی چقدر دوست دارم و ازت ممنونم مهربونم.

نمی دونید چه لذتی داره نگاه آدم به همه چیز ابی باشه. دلم می خواد همه رو تو خوشبختیم شریک کنم ،

ولی نه!!!!!!!!!!!!! ممکنه مثل بار قبل به جای اینه تو شادیم شریک بشن ، با حسادتشون همه چیزو خراب کنند.

این بار نمی خوام بزارم دلم ترک بخوره، این بار نمی خوام بزارم کسی نگاهم رو عوض کنه ، این دفعه نمی ذارم کسی بفهمه توی دلم چه خبره که بخواد برای احساسم تصمیم بگیره. این بار خودمم و خودم. خودمم و زندگی قشنگ خودم........ خودمم و اون. اونی که کمکم کرد از پوچی و سیاهی فرار کنم.....

ولی ارکیده !!! از الان دارم می گم ها!!! از تلاطم نترسیا !!!!!!!!!! از ناراحتی ها این بار فرار نکنیا! این بار باید همه مشلات رو آروم آروم حل کنی نه اینکه از کنارشون رد بشی.

این بار حق نداری گاهی وقتا بزنی جاده خاکی و همه چیزو قاطی پاطی کنی.

این بار باید خیلی مراقب باشی، خیلی زیاد.....................

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 12:9  توسط اركيده | 
یه جورایی خیلی حالم خوبه!!! احساس سبکی لذت بخشی تمام وجودم رو پر کرده، دلیل خاصی هم نیستا! ولی خب! همه چیز یه جوری برام لذت بخشه. مثل خیلی وقت پیشا که از همه بدی ها و خوبی های دور و برم لذت می بردم.

خدا جونم چند وقت بود این حس و حالو نداشتم؟ ممنون که کمکم کردی با تک ماده این مرحله سیاه زندگیم رو پشت سر بزارم.

خدایا مرسی که با وجود تمام مشکلاتی که دارم دیگه خودمو نمی بازم و خورد و داغون نمی شم. خدایا نمی دونی چقدر دوست دارم.............

وای! نمی دونید چقدر لذت بخشه آدم به جایی برسه که ببیننه نه بابا یه نتیجه ای داره از کاراش می گیره. دیروز دکترم هم بهم افتخار کرد. بهم گفت خیلی جالبه که به این سرعت تونستی خودتو رو به راه کنی. وقتی ازش پرسیدم مامانم سوال کرده تا کی دیوونه ام؟ چه خنده ای کرد!

می دونی چه جوابی داد؟ گفت تا موقعی که اینطور به آدما وابسته نباشی. گفت خیلی خوب شدی ولی هنوز کار داری!

بعدش یه اتفاق بهتری افتاد. بالاخره مقاله ام داره چاپ می شه. submit مقاله ام که اومد. " انگار همین دیروز بود که کیوان جلوی دوستش سرم داد کشید که تو می دونی چا مقاله یعنی چی ؟ فکر کردی به همین راحتی هاست؟ " چرا؟ چون از یه فوق لیسانس شریف رتبه یازدهی پرسیده بودم چرا مقاله نداره!!!!!!!!!!!!!!

یک سال و نیم به مفهوم واقعی کلمه جون کندم ولی خیلی ارزش داشت. ارزشش به مقاله اش نبود به محتوای توش بود. به چیزایی که یاد گرفتم بود. به چیزایی که پیدا کرده بودیم بود. به این که یه تلنگری به ادم بخوره که کار نشد نداره! بود.

خیلی چیزای دیگه هم هست خیلی اتفاقای خوب دیگه هم افتاده که خیلی خیلی خوشحالم. حسابیه حسابی

2 نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 10:18  توسط اركيده | 
هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی تو زندگیم برسه که از جشن و مهمونی گرفتن بیزار بشم!!!!

ولی خب! رسید دیگه!!!! زود هم رسید. ز.دتر از اونی که فکرشو بکنم پیری به درونم نفوذ کرده.

وقتی فکر می کنم که تا کمتر از ۴۸ ساعت دیگه تازه ۲۴ سال اول زندگیم تموم می شه وحشت سپری کردن بقیه این سال ها تمام وجودم رو می گیره. کاش لا اقل می دونستم بقیه اش قراره چه جوری بگذره؟

راستی! چند روزه عجیب به یاد یه خواب قدیمی افتادم!!!خوابی که باهاش معنی دوست داشتن رو یاد گرفتم!

سره تصادفم بود که ۱۰۰۰۰۰۰۰ آدم همینطور هی میومدند عیادتم. ادم هایی که شاید اگه خبرشون می کردم که امروز خوشترین روز شادیمه، شاید حتی نصفشون هم حاضر نبودند تو اون روز شریک خوشحالیم باشند.

خلاصه!! منم چون رو تخت کاری نداشتم به جز شمردن آجر های دیوار همسایه، یه روز برای تنوع تعداد کسایی که اومده بودند ملاقاتم رو می شمردم! یه دفعه بغضم گرفت و با خودم فکر کرذم: دیدی بابا صالحی نیومد عیادتم؟

( بابا صالحی بابای مامانمه که وقتی بچه بودم بهترین راهنمای زندگیم بود. وقتی از این دنیا رفت بزرگترین ضربه روحیم بود. الان ۱۶ ساله که نتونستم بغلش کنم و بهم درسای زندگی بده)

گذشت...........

چند شب بعدش خواب دیدم که همه فامیل جمعیم و حسابی سرگرمیم یه دفعه دیدیم که بابا صالحی با یه پیرمرد دیگه از در اومدند تو. خاله هام همه پریدن تو بغلش و از سر و کولش بالا می رفتند. ولی وقتی اومد پیش من، ترسیدم که بپرم بغلش چون حساب کردم این الان یه روحه که نمی شه بغلش کرد. ولی وقتی خواستم ببوسمش به پیرمرد همراهش اشاره کرد که اول اون!!!!

دیدم اون آدم اون یکی پدر بزرگمه. (وقتی از خواب بیدار شدم حسابی از خودم خالت کشیدم که چرا بین دو دو پدر بزرگ اینقدر تو ذهنم تبعیض قائل شدم) 

بابا صالحی نوازشم کرد و گفت نمی تونستم بیام عیادتت تا امروز که بهم اجازه دادند بیام ببینمت.

می دونید با این خواب معنی عشق دو ادم که حتی تو دو عالم متفاوت زندگی می کنند رو فهمیدم

2 نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:33  توسط اركيده | 
یه شعری بود که کلاس چهارم ابتدایی تو کتاب فارسیمون بود یادش افتادم:

در کنار خطوط سیم پیام       خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان سال رهگذران          آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی       زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید    خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا       خوب در حال من تآمل کن

ریشه هایم زخاک بیرون است     چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی:       مردم آزار از تو بیزارم، دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تورا دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد      یار بی رحم و بی مروت او 

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد     بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آنروز    انتقال پیام ممکن نیست    گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست؟

سیمبانان پس از مرمت سیم    راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز  با تبر تکه تکه بشکستند...      

 

راستی! منظورشون از این شعر چی بوده؟ اگه منظورش کمک به همنوع بوده، پس چرا هرجا که به هر کسی محبت می کنی ازش بدی می بینی؟

اگه منظورش این بوده که اینقدر ظاهربین نباشید و رو ظاهر دیگران قضاوت نکنید. پس چرا خودشون ظاهر آدما رو معیار خوبی و بدی قرار می دند؟ (چادر سرت باشه امامزاده ای ، مانتوت کوتاه باشه نماینده شیطونی. ریشت بلند باشه قابل اعتمادی، سه تیغه کرده باشی کافر بالفطره ای......)

یا شایدم منظورش این بوده که نباید تو زندگی به کسی تکیه کنی؟

خب! اگه اینطوره؟ چرا همون سال تو کتاب اجتماعی بهمون می گفتند که انسان موجدی است اجتماعی که با کمک و همیاری هم در طول تاریخ تمدن را به وجود آورده. یا چرا ادم ها از دواج می کنند که تکیه گاهی باشند برای هم؟

نمی دونم؟ شاید هم یه منظور دیگه ای داشته! شاید منظورش این بوده که از یه سوراخ دوباره گزیده نشیم؟ پس چرا اون دوران بهمون این درسو دادند؟ دوره ای که پاکترین روح ها رو داشتیم و بیشتر بلد بودیم به هم محبت هدیه بدیم تا اینکه همدیگه رو زیر پا له کنیم؟

یا شایدم خواسته بگه مرگ چقدر نزدیکه! به فاصله ۴،۵ مصراع؟ به فاصله......

نمی دونم هرچی که بود اونقدر روم تاثیر گذاشته که بعد این همه مدت هنوز تو ذهنم یه جایی براش وجود داره

 

2 نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 21:51  توسط اركيده | 
خب باشه فقط به خاطر امید عزیز، به خاطر همسایه، به خاطر مهربونایی که مهربونی رو یادم آوردند:

از چی بگم؟

خب از هفته دیگه پنج شنبه شروع می کنم.

هفته دیگه یه عروسی که نمی دونم چرا اینقدر برامون مهم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 شاید چون دنبال بهانه می گردیم که خودمون رو یه جورایی شاد و شنگول کنیم ، شایدم چون..........

ولی به هر دلیلی که هست بعد از عزاداری و غم و غصه نوبت شادیه دیگه!!!!!!!! خوبیش هم اینه که آخر شب عروسی قراره به خونه ما منتقل بشه. راستی یادم رفت بگم عروسی پسر دوست مامانم. شاید به تظرتون یه کم عجیب بیاد که اوووووووووووهههههههههههههه کی می ره این همه راهو؟

ولی اینی که می گم یه پسره از من یه سال بزرگتر و حدود ۱۵ ساله که ما با هم رابطه داریم یا بهتر بگم با هم بزرگ شدیم. چه مسافرت هایی که با هم نکردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه کتک هایی که همدیگرو نزدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا قراره تو عروسیش شرکت کنیم.

ولی این عروسی چند تا نکته مهم داره:

اول اینکه داشتیم با مامان ذوق می کردیم که هوراااا ما نه خانواده عروسیم نه داماد که روز عروسی طبق معمول مشغول خرحمالی باشیم که یه دفعه ای خاله شیرین ( مادر داماد) زنگ زد و زحمت سفره عقد انداختن افتاد گردن من  و زحمت مهمونای آخر شبشون هم گردن همه ما!!!!!!!!!!!

دوم اینکه به مدت ۱۰ روز کل تهران و زیر پاگذاشتم و هیچ لباسی که به درد اون شب بخوره پیدا نکردم. ( من اولین بارم بود که می خواستم لباس حاضری بخرم که خب! قسمت نشد!!!!!!!!!)

بعد به اتفاق مامان یه روز صبح زود راه افتادیم دنبال پارچه که یه مدل خوشگل و چشم در آر بدیم بدوزند و بالاخره بعد از ۵ ساعت پیاده روی پیدا کردیم.

مامان رو راضی کردن که باز هم برای اولین بار در عمرم بدیم بیرون لباسم رو بدوزند که ای کاش این کارو نمی کردم.

چون مامان خانم فرمودند حول نشی سریع پارچهرو در بیاری ها!!!!!!!!!!!!! بزار ببینیم چند می گیرند بعد!!!!!!

من احمق هم گفتم چشم و مشغول ورق زدن ژورنال ها شدیم که چشمتون روز بد نبینه مامان خانم از یه مدل خیلی خوششون اومد و دستور فرمودند الا و للا تو باید اینو بدوزی.

منم که مظلوم!!!!!!!!! یه نپرسیدم مگه پولشو تو می دی که اینقدر دستور های آب نکشیده صادر می کنی؟ دوباره راه افتادم و رفتم که یه پارچه گیر بیارم که به درد این یکی مدل بخوره

بازم بیشتر چشمتون روز بد نبینه که بابت دو دست لباس که معلوم نیست خوب از آب در می یاد یا نه؟ ۳۵۰ تومان ناقابل پیاده شدم

امروز صبح هم یاد این افتادم که من واسه عروسی خاله بیچارم فقط ۱۸ تومن پول پارچه دادم اونوقت واسه پسر دوست مامانم..................

ولی خداییش اینقدر از درد و غصه نوشتم نمی تونم خوب درباره خوشحالی هام بنویسم. خلاصه ببخشید دیگه

{ راستی! فکر کنم هیلا از حسودی بترکه! چون قراره علی بیاد منو ببره اتاق عقد رو درست کنم.}

2 نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 23:37  توسط اركيده | 
عادت ندارم اینقدر زود اپ کنم! ولی بدجوورهوس کردم. بعضی وقتا که می شه ناپرهیزی کرد نه؟

الان از پیش دکتر اعصاب و روان اومدم. واسه همین پر از بغضم. از کسی هم توقع ندارم تا اخر این مطلب و بخونه ولی واقعآ پر از بغضم.

اصلآ نمی دونم چی شد که کار من به همچین دکتری کشید؟ ولی یه چیزی رو می دونم:

رفتن به همچین دکتری باعث شد که یه خورده چششم بیشتر خودم رو ببینه.

می دونید دو کلمه با اون حرف زدم هزار تا حرف به خودم!!!!!!!!

آخه من چی دارم که یه خار شده و تو چشم همه رفته؟

چرا نمی تونم مثل بقیه دخترا باشم؟ چرا همیشه یه مشت حسود دور و بر من باید باشه؟

کاش می دونستم چی باعث این همه تفاوت نظر و عقیده بین من و دیگران شده؟

پریروز حتی فریبا هم که خیلی تو زندگی من نیست با تعجب ازم پرسید چرا اینقدر تو چشم همه هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گلاره همش وایستاده ببینه من چیکار می کنم پاشو بذاره جا پای من! احمق دیوونه فکر می کنه اگه یه کاری رو من کردم اون نکنه چقدر عقب می مونه! جالبشی اینه که اون و مامان حسودش از زندگی من فقط چجوری پول خرج کردن و چطوری با پسرا ارتباط داشتن رو یاد گرفتن!!!!!!!!! با حسادت به جایگاه کاری من تو دانشگاه نگاه می کنند و به جای اینکه به پیشرفت و موفقیت من تو کاری که از بچگی عاشقش بودم به عنوان فامیل من با افتخار نگاه کنند باید بکوبندم ککککککککککه تگه یه مردی اولش کمکت نمی کرد همین طوری بودی!!!!!!!!!!!!! هههههههه چه جالب ! چرا از نگاه من مرد و زن هیچ تفوتی با هم ندارند؟ مگه نه اینه که خیلی جاها که من به عنوان به اصطلاح یه زن حضور داشتم خیلی مرد ها رو تونستم با کارم تحت تاثیرقرار بدم نه قیافم؟

خدایا اخه تو زندگی من چی بوده؟ که یه پسره یه لا قبا با اضافه خود فامیل من!!!!!!!!!!! باید حتی به اینکه یه بچه ۵ ساله با تمام وجود عاشق منه رو با سنگدلی تمام از من متنفر کنند؟

همه غبطه فامیل مثلآ متحد ما رو می خورند ولی نمی تونند بفهمند تو این فامیل تنها چیزی که مهم نیست اون هم خونی و محبت حقیقیه ( تا جایی که بتونی خر خوبی باشی عزیزی! ولی اگر بخوای نشون بدی که وجود داری یگه هیچی نیستی!)

دیگه حتی یکی پیدا نشد بگه ارکیده تو که اینقدر عشق نمایشگاه کتاب و فروش کتاب بودی چرا دیگه خبری از اون شور و هیجانت نیست؟

یکی پیدا نشد حتی یه نیم نگاه به گذشته نه چندان دور من بنداره و ازم بپرسه اون ارکیده شیطون و ووروجک سابق جاشو با کی عوض کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

حتی اگه یه نفر هم این سوال رو ازم می کرد می تونستم روزها براش حرف بزنم و اروم بشم// براش بگم از تمام سختی هایی که رو شونه های منه و هیچکس حتی نمی تونه تصورش رو هم بکنه// براش بگم از تمام ارزوهام که اروم اروم دارم مجبور می شم فراموششون کنم// براش بگم که خدا بهم یاد داده که هیچ کس به فکر من نیست و باید خودم برای خودم بجنگم ولی حتی وقتی می خوام با تمام سختی ها یه لحظه قشنگ برای خودم بسازم همین خدا یه کاری می کنه که اون هم تبدیل می شه به نحس ترین خاطره ها// اگه یکی می یومد اروم نوازشم می کرد و برام از روز های رویایی آینده حرف می زد هنوز اونقدر قدرت داشتم که پاشم و بگم اونا قصه نیست من می تونم بسازمشون. ولی هیچکس وجود نداشت..........

اونایی که من عزیزشون بودم بدتر با یادآوری گذشته پرامیدم سنگی بودند به طرف قلب شکسته ام نه اون پادزهر تلخی دنیام.

از ادما چه امید؟ هییچ!!!!!!!!!!!!!!!

امروز که تو مطب دکتر نشسته بودم حنجره می سوخت برای کشدن دادی که مدت هاست توی دلم زندانی شده! ولی فایده اش چی بود وقتی حتی او هم نمی تونست سیاهی های زندگی منو به چشم بببینه!

امروز خودم رو آماده کرده بودم که بهش بگم من تازه فهمیدم مشکلات روحی من چیه؟ من ازت کمک می خوام! می خوام که حلشون کنم می خوام که زندگی کنم . من تازه فهمیدم که دغدغه های فکری چی داره به روز چسم و جوونیم و زندگیم می یاره ولی می دونستم اونقدر وقت دارم حرف بزنم که پول ویزیتم بهم اجازه می ده نه بیشتر.

خیلی خسته ام اونقدر که.........................

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند

گمان کردم که همدردند

2 نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 18:28  توسط اركيده | 
سلام

دوباره بی خبر رفتم نه؟ خب ببخشید!!!!اتفاق های خوبی این مدت نیوفتاده. واسه همین سوال نکنید کجا بودم. هرچند شاید برای خیلی ها اصلآ مهم نبوده باشه که من می نویسم یا نه که حتی توی این ۶ ماهه یه گذر کوچولو هم این دور و برا نکنند. ول کن مهم نیست برام مهم اینه که دارم الان می نویسم.

حالا چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ اهان!!!!

جمعه تولد حضرت محمد بود و به تبع اون احتمالآ خیلی از شما مثل خود من عروسی چیزی دعوت بودید. ولی من که نتونستم برم چون باید می رفتم مراسم ختم!!! اونم چه ختمی؟ ختم یه خانم دکتر جوان و خوشگل و خوشتیپ و همه چیز تموم. زنی که سه سال داشت با سرطانی که داشت تمام بدنش رو می گرفت دست و پنجه نرم می کرد. زنی که هر شب با این ترس چشم روی هم می زاشت که ممکنه هیچوقت فردا رو نبینه. اخرش هم این اتفاق افتاد و برای همیشه دختر و پسر کوچیک و شوهر همیشه عاشقش رو توی این دنیا تنها گذاشت.

مجلس وحشتناکی بود ولی مجبور بودم برم و مرگ رو دوباره از نزدیک لمس کنم.

نه نباید این چیزا رو بنویسم. پس چی بنویسم؟ مگه به جز غصه تو تمام این مدت چیزی نصیبم شده؟

راستی کیومرث جان ممنون بابت محبتت، امیدوارم همیشه دور و برت پر باشه از ادمای بامعرفت مثل خودت

وباز هم راستی!!!!!!!!! سال نوی همه به خوش اقبالی و خوشبختی

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 16:54  توسط اركيده | 
 
_