تبليغاتX
سيب و حوا
سيب و حوا

اخر شب کلی با خودم کلنجار رفتم برم دوش بگیرم که صبح معطل  نشم

بعد یه عالمه اسپری رو خودم خالی کردم و برای خواب اماده می شدم که احساس نوچی شدیدی بهم دست داد

چیکار کنم خب؟ انسان جایزالخطا است . می تونه بعضی وقتا تافت و اسپری رو با هم قاطی کنه

2 نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:38  توسط اركيده | 
بعد یک قرن...
چند صد سال می شه این دور و بر پیدام نشده؟

خب ضربه بزرگی بود. اینکه این همه مدت جون بکنی برای کسی که بهش امید بستی رای جمع کنی. دیگران رو متقاعد کنی. اونایی که رای نمی دند رو تشویق کنی بیان به قول خودشون شناسنامه شون رو باطل کنند اونوقت....

اونوقتش رو تک تکتون بهتر از من می دونید چی شد...

ولی هیچ کس دلش بیشتر از من نسوخته مطمئنم!

چون اخرای وقت انتخابات که داشتم زور می زدم حتی یه رای بیشتر جمع کنم و خواهرم رو بردم پای صندوق رای، یه بنده خدایی که احتمالآ از دنیا سرخورده بود و اومده بود تو خیابون گاز بده تا سرخوردگیش از یادش بره و ...

ورود ممنوع الوند رو با سرعت بالای ۸۰ اومد کوبید به ماشین ما و در رفت که متوجه شدیم تو میدون آرژانتین هم به یه پراید زده و در رفته!!!!!

منم کمرم نه اینکه خیلی سالمه  دیگه با این ضربه حسابی حال اومد و یه یک هفته ای زمین گیرم کرد.

برای همین نتونستم برم رایم رو پس بگیرم

ولی خوبیش این بود که هرکی می رسید می گفت ارکید جان تو استراحت کن ما به جات در صحنه حضور پیدا می کنیم

ولی پوسیدم تو خونه این مدت ها!!!!!عمرآ من بتونم شغل شریف خانه داری رو برگزینم!!!!!!

2 نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 13:47  توسط اركيده | 
انتخابات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
   اصلآ دلم نمی خواد نه از سیاست بنویسم نه از این انتخاباتی که فقط تنوعی شده برای مردمی که نه بلدند تفریح کنند نه معنی درست تفریح رو می دونند.

   ولی از یه چیزی واقعآ دارم عذاب می کشم. مردمی که سال های سال سر مسائل کوچیک از هم کینه می گیرند و با هم قهر میکنند چطور با یه برنامه ای که دو ساعت هم طول نمی کشه و آزادی هایی که ۲۰ روز هم نیست عمر داره ، ۴ سال دروغ و از بین رفتن عزت نفس رو فراموش می کنند!!!!!!

خیلی برام عجیبه!!!!!!!!!! دیده بودم عقل مردم چشمشونه اما نه در این حد.

البته از مردمی که انتخابات فقط یه تفریح مفت محسوب می شه انتظار بیشتر از این نمی ره.

 

2 نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 13:34  توسط اركيده | 
گندم جونم تولدت مبارک
جمعه جشن تولد یک سالگی دخترخاله من بود.

البته خانم دوم خردادی تشریف دارند ولی چون مسافرت بودند تولدش دیرتر برگزار شد.

وقتی باهیجان بغلش کردم تا ببوسمش با یه سیاست بچه گونه ای خودشو تو بغلم جا کرد و دلبری کرد که خنده ام گرفت

یک سال پیش بود که وقتی به دنیا اومد درست مثل قورباغه دست دراز بود با ۲ کیلو و هشتصد گرم وزن.

بعد یه مدت فکش دیگه از مکیدن شیر ،ذ زیاد خسته نمی شد و می تونست بیشتر بخوره

بعد یاد گرفت نسبت به محیط اطرافش واکنش نشون بده

بخنده

از تو مطب دکتر رفتن بترسه

دعوای اطرافش رو بفهمه و عکس العمل نشون بده ( یه بار مامانم شوخی شوخی با خاله ام دعوا کردند سر یه کادو بچه به دفاع از مامانش گریه کرد)

هرماه قد کشید و وزن زیاد کرد

موقعی که تونست بخنده

ادمای آشنا رو از نا آشنا تشخیص بده

وقتی چهار دست و پا راه رفتن رو یاد گرفت

وقتی توانایش رو پیدا کرد که با دستش چیزی رو برداره

وقتی برای کشف هرچیزی اونو تو دهنش کرد

موقعی که مثل یه ادم تونست غذا بخوره

دلش برای پدر و مادرش تو ساعتی که می دونه باید در کنارش باشند تنگ بشه و بهونه بگیره

تونست راه بره

تونست باهات قایم موشک بازی کنه

الکی بخنده تا جاشو پشت پرده پیدا کنی

بخنده تا تحریکت کنه بازی رو باهاش ادامه بدی

حتی هفته پیش وقتی می خواست بشقاب هارو از آشپزخونه بیاره تو سالن و دید که نمی تونه از پله بیاد پایین اونا رو پرت کرد از پله پایین اومد بعد دوباره برشون داشت. یعنی داره برای مسائل به وجود اومده تو زندگیش یاد می گیره تصمیم بگیره

و خیلی چیزهای دیگه که مطمئنآ پدر و مادر ها بهتر و بیشتر از من دیدند و درک می کنند

ولی چیزی که برام جالب بود تکامل یکساله بچه ای بود که از صفر شروع به رشدکرده

تغییراتی که بچه تو یک سال می کنه واقعآ به چشم می یاد و دیدنیه

ولی ما چی؟ نه فقط خودم چی؟

چقدر هرسال می تونم بهتر از سال قبل باشم؟

اصلآ منی که تازه درک و شعورم هم کلی شکل گرفته چقدر ازش استفاده می کنم برای بهتر شدن؟

بهتر شدن تو هرچیزی منظورمه

اصلآ تا حالا فکرش رو نکرده بودم که چه پتانسیلی دارم برای تکامل

یعنی همه ما داریم.

یعنی حتی اندازه بچه ای که بیشتر اون یکسالش هم غریزه فرمانروای زندگیش بوده هم نیستم؟

نمی خوام بزارم اینطوری باشه چون دیدم که خیلی خیلی می تونم بهتر از اینا زندگی کنم خیلی بهتر... 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 11:58  توسط اركيده | 
راي
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» 

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» 

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» 

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. 

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. 

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» 

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور، بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داد
ی

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 15:3  توسط اركيده | 
یعنی اینقدر پیر شدم؟!!!!!!!

پنجشنبه تولد پسرخاله ام دعوت بودم.

گویا خیلی هم بعد قبول شدن تو کنکور احساس بزرگی می کنه و حتی به مادرش هم اجازه نداده بود تو مهمونیش حضور داشته باشه.

حتی خاله های جوون تر و بچه های کوچیکتر فامیل!

البته من هم قرار بود مبصر جمع باشم چون یه صدسالی از بقیه بزرگتر بودم

جالبیش اینه که این خاله من وقتی من  تو مهمونی هام دعوتش نمی کردم بهش بر می خورد و تا مدت ها باهان قهر می کرد. حالا پسر خودش هم همین بلا رو سرش اورده بود

خلاصه تیک تیک تیک حاضر شدم که برم و کلی خوشحال بودم که ۳ هفته پیش موهای نازنینم رو برباد دادم. چون دیگه دق مو درست کردن نداشتم.

ولی اونجا واقعآ شاهکار قرن بود!!!!!!!!!!!!!!

یه عالمه آدم به اصطلاح دانشجو ریخته بودند و چه می کردند. واقعآ یه آن احساس کردم تو دنیای عوضی قرار گرفتم!

نوع مو درست کردن دخترا. لباس پوشینشون، نوع برخورد پسرا. حرکاتشون...

اونجا رو مقایسه کردم با مهمونی های خودمو دوستانم!

یعنی من چند سال از اینا فاصله داشتم که اینقدر برام  رفتارها و حرکتشون عجیب غریب بود؟

کی تو مهمونی های ما اینقدر ظرف و ظروف می شکست؟

کی تو جمع ما بعضی دخترا باید زود می رفتند چون مثلآ دانشگاهشون ۸:۳۰ تموم می شد؟

منی که اینقدر عاشق هیجان و رقصم یه نیم ساعتی انگشت به دهن نسل بعد از خودم رو نگاه می کردم. بعد  به جای قاطی شدن با جمع یه گوشه خلوت رو برای رقصیدن انتخاب می کردم.

هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که از رفتن به مهمونی بیزار بشم!!!!!!!!

باورم نمی شد با دنیای ادمای ۶ ، ۷ سال کوچیکتر از خودم اینقدر فاصله گرفتم

حتی تو نمایشگاه هم پسرای ۱۸ ۱۹ ساله که می یومدند الکی جلوی غرفه مسخره بازی در می اوردند برام عجیب بود چند سال پیش که تازه خودم هم جوون بودم و شیطون ، کسی اینطوری مزاحمم نمی شد که الان بچه های به این وقیحی به خودشون اجازه می دند...

نمی دونم چرا اینطوری شده؟

2 نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 11:37  توسط اركيده | 
بالاخره تموم شد!!!!!!!!!!!
آخی! اساسی خوش گذروندما خیلی زیاد.

چه خوبه آدم هم پول در بیاره هم تفریح کنه ها!

چه کیفی داشت موقعی که بابا ها اونقدر از کتابات خاطره داشتند که می یومدند به نام بچه هاشون برای خودشون می خریدند.

یا دختری که از زور ذوق پیدا کردن کتابت گریه اش می گیره

یا بچه هایی که امروز کتاب می خریدند فرداش می یومدند دنبال بقیه اش

چه کیفی داشت امسال که حراست برای اولین بار تو زندگیش نیومد به حجاب من گیر بده

چه شانسی داشتیم که تونستیم دو جا کتابامون رو بفروشیم

چه شانسی داشتم که دوستان خوبی مثل مهدی داشتم که تو بدترین شرایطش هم منو اونجا تنها نذاشت

و مادر گلی که پا به پای من تو نمایشگاه با جون و دل می ایستاد

چه خوب بود امسال دیدن به قول عزیزی غریبه های آشنا

ع ب د نازنین با کتابای شعر دوست داشتنی اش، سعید دوست عزیزم، سوری با محبت با تمام لطفش، فریبا مهربون با چهره پر آرامشش ، پوووویا پر انرژی با گل بی نهایت قشنگش

ممنون از اینکه قابل دونستید و به دیدنم اومدید

اون ازدحام، اون شلوغی...

امروز که رفتم مانتو بخرم مغازه دارهایی که همیشه از زور شلوغی به خودشون زحمت نمی دادند جواب سلامت رو بدند و حالا از زور خلوتی پاساژ چطوری جلوت خم و راست می شدند یادم انداخت که خیلی بیشتر از اینا باید شاکر خدا باشم که داریم هنوز مردمی رو که برای کتاب هم به اندازه خورد و خوراک و لباسشون ارزش قائل می شند. برای مردمی که هنوز ارزش کتاب و کتاب خونی رو از یاد نبردند...

نمی دونید آدم وقتی مادری رو می بینه که به بچه اش می گه کتاب چشمت رو از بین می بره به جاش  CD بخر چه حالی بهش دست می ده

  یا مادری که تو نمایشگاه کتاب فقط دنبال اسباب بازی برای بچه 5 ساله اش می گرده و معتقده وقتی بچه ام بلد نیست کتاب بخونه برای چی براش باید بخرم؟

وای ی ی ی ی ی ی

از همه بهترش روزآخر نمایشگاه بود که اساسی خودم رو خجالت دادم. اول مجموعه کتابای نیکولا کوچولو و رامونا رو کامل کردم که برای جفتشون می میرم

بعد رفتنم سالن شبستان

ولی مثل همیشه وقت نداشتم که غرفه هارو تک تک بگردم. برای همین یه چندتا رمان خریدم که علی الحساب دستم خالی نباشم ( چون به قول دوستان مغز خر که نخوردم!وقتی بیرون نمایشگاه می تونم کتابایی که دوست دارم رو مبادله کنم یا با 40% و 50% تخفیف بخرمشون اینجا بابتش پول بدم ) ولی خوب ترک عادن موجب مرض است و نمی شه دست خالی از نمایشگاه بیرون اومد.

دوره کامل کتابای جین آستین رو هم گرفتم

همینطوری داشتم رد می شدم که تبلیغ کتابای قصه های من و بابام رو دیدم ( مال اریش ازر ) احتمالآ می شناسیدش.

یه نفر تو بخش کودک زده بود ولی همونی نبود که من تو بچگی باهاش زندگی کرده بودم. ترجمه هاش اونی نبود که اونقدر خونده بودم تو ذهنم حک شده بود. به قدری هیجان داشتم  که فروشنده متعجب شده بود.

شب وقتی رسیدم خونه مونده بودم اول نیکولا رو بخونم با من و بابام رو؟!!!!!!

ولی یه چیز جالب!

همون شب وزیر ارشاد عزیز با هیجان اعلام کرد که امسال 100 میلیارد تومن کتاب خریداری شده و افتخار کرد به مردم با فرهنگ این مملکت. ولی نگفت شاید یک بیستم این فروش فقط مال یه غرفه کتاب کودک بود که درست نیست اسمش رو بگم. یا نگفت ما سوبسید ها رو برداشتیم تا پولشو بین مردم تقسیم کنیم حالا قیمت کتاب ها سرسام آوره ولی بن کتاب فقط بین یه تعداد محدودی تقسیم شده.

یا مثلآ به قول خاله ام 3 سال پیش که مصلا راه اندازی شد برای اماده کردنش 7 میلیارد تومن هزینه شد. اگه اون پول بین ناشرین تقسیم می شد تا کتاب رایگان یا تخفیف بالا به مردم عرضه کنند بهتر نبود؟

یا کتابای دانشگاهی که قیمت هاش نجومی اند...

نمی دونم! خیلی حرف زدم ببخشید. خیلی وقت بود درست و حسابی وقت نکرده بودم بنویسم و حالا که دوستان خیلی خوبی هم اینجا دارم دستم قوی تر هم کار می کنه.

2 نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 23:45  توسط اركيده | 
خیلی خیلی خیلی داره خوش می گذره تو این نمایشگاه!

وای یه عالم انرژی گرفتم و دارم می گیرم.

چه قدر امسال برام لذتبخش تر از سال های قبله. سال های قبل فقط آشناهای قدیمی رو می دیدم و هیجانزده می شد.

ولی امسال کسایی که مدتیه اینجا دستنوشته هاشونو می خونم و با افکار و احساسات هرکدوم تا یه حدی آشنا هستم لطف می کنند و به دیدنم می یان. ممنونم از این دوستان پر محبت ممنون 

هرچند که غرفه ام امسال تقریبآ یه دخمه است. ولی اعتقاد پیدا کردم که خدا روزی رو بخواد برسونه از چه راه هایی که نمی رسونه.

چه کیفی داره هرروز ادم یکی از بدهی هاشو بده بره ها!!!

تورو خدا دعا کنید این پنجشنبه جمعه حسابی بترکونه غرفه ام ( تو نه سوری جون. تو نمی خواد زحمت بکشی عزیز)

وای دیرم شده مفصل بعد از نمایشگاه می نویسم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 8:43  توسط اركيده | 
نمایشگاه
کی میگه من هیجان ندارم؟ از زور ذوق دارم می میرم

کی فردا صبح می شه؟

نمی دونید که چه حالی می ده!

وای همه دارند بکوب غرفه می چینند. همه تو هم دارند می لولند

همه استرس اینو دارند که تا فردا غرفه اماده نشه

تورو خدای تورو خدا اگه اومدید نمایشگاه از اون دسته از ادم هایی نباشید که می ذارند روز اخر می یان نمایشگاه که با تخفیف خداد تومن کتاب بخرند.

باور کنید اگه تخفیف زیااد می دند واسه هزار درگیری که همه تو این شرایط اقتصادی باهاش درگیریم نه به خاطر اینکه خیلی دارند رو کتاب مب خورند.

به خدا دیگه نه سوبسیدی واسه کاغذ وجود داره نه اون وام  های کلانی که خیلی ها رو به خیلی جاها رسوند...

وای ی ی ی ی ی ی

خیلی خوشحالم

خیلی زیاد

عاشق هوای نمایشگاهم

عاشق بوی کاغذم

عاشق اون ازدحام جمعیتم

عاشق همه چیز این ۱۰ روزم

هرکس هم گذرش به نمایشگاه افتاد خوشحال می شم ببینمش

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:38  توسط اركيده | 
پدر علم ... ایران!!!!!!!!!!!!
وای چه استاد مسئولیت پذیری دارم من!

آخه مگه می شه یه نفر اونم تو ایران اینقدر همه چیزش رو برنامه و دقیق باشه؟

مگه می شه اینقدر همه چیزش رو اصول باشه؟

اینقدر متعهد به کاری که انجام می ده باشه؟

این اقای استاد ما یه کتاب به چه عظمت رو ۴ سال طول دادند که بنوسند( الحق هم کتابیه برای خودش) خلاصه با یه بنده خدایی قرار داد می بندند و مشغول انجام کارهای کتاب می شند.

تو این یک سالی که طرف هی کتاب رو برای تایپ می برده و می اورده استاد می بینند تراوش های ذهنشون رو پس چیکار کنند؟ هی به کتاب اضافه می کنند. و کتاب ۷۰۰ صفحه ای به ۱۴۰۰ صفحه می رسه! فقط تصور كنيد پولي كه تايپيست هربار مي گرفته رو!( البته در زمان من به ۱۵۰۰ صفحه رسيد!!!!!!!)

بعد با اون ناشر ميونه شون شكرآب مي شه. من هم كه نقش مشاور استاد رو بازي مي كردم و در جريان كار بودم.

خلاصه بچه ها هي ممثل شيطون رفتند زير جلدم و هي وسوسه ام كردند كه مي ارزه كتاب رو چاپ كني و روش سرمايه گذاري كني.

ببين كتاب قبلي اش كتاب سال شد. ديدي حود ارشاد 1000 تا ازش خريداري كرد.

سوال هاي كنكور هم از دست اون رد مي شه. كتاب مي شه رفرنس كنكور!

منم تو بدترين شرايط قبول كردم. اونم با ادم طماعي مثل اين اقاي دكتر كه مي گه سرمايه كتاب از تو ولي سود رو با هم شريك بشيم تازه حق التاليف منم بايد بدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم تو شرايطي كه اول اسفند كتاب رو به من تحويل داده و براي نمايشگاه هم كتاب رو مي خواد!!!!!!!!!!!!!!

ناشر قبلي هم يه عالم پول گرفت ( البته از بنده) تا كتاب رو تحويل استاد بده. ولي بگم كه اينقدر بي شرف بود كه تصاوير رو نصفه نيمه داد تا دست ما تو پوست گردو بمونه!

خلاصه اين مدت يه تيم اساسي شديم و چسبيديم به كار!

5 شنبه يكي از دوست هاي من از شهرستان اومد كه اونم كمكم كنه. تصور كنيد از ان ور غرفه رو بايد بچينم از اين ور چندتا كتاب بايد واسه جايي چاپ كنم از اين ور هم اين اقاي استاد! دوستم لطف كرد اومد دانشگاه استاد هم گفتند منم پا به پاتون می شینم تا نواقص تصویرها رو تموم کنیم. مگه اینکه واسه نماز جمعه بندازنمو بیرون.

نشون به اون نشون که ساعت ۷ فرمودند بچه ها منتظرمند و رفتند! انگار ما خودمون جا نداشتیم که بیاییم دانشگاه کار کنیم! تا ۱۱ شب اونجا جون کندیم۱!!!

دیروز یعنی جمعه هم دوباره دور هم جمع شدیم که از محفل استاد استفادده کنیم. ولی خب! بچه هاشون یه روز جمعه می خواهند پیش پدرشون باشند و دوباره زود تشریف بردند. و ما مجبور بودیم بشینیم تصور کنیم منظور استاد در این قسمت چی بوده و کار رو پیش بریم.  تعهد رو حال می کنید خداییش؟

اونوقت دائم دم از مسئولیت پذیری و منظم بودن می زنه!

امروز که برگشت بهم گفت کتاب به نمایشگاه می رسه؟

اگه اینقدر انرژی ام تحلیل نرفته بود مطمئنآ خرخره اش رو می جویدم!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:51  توسط اركيده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
Free Hit Counters
Hit Counter
درباره وبلاگ

دست نوشته هاي من
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/08/01 - 85/08/30
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30
84/06/01 - 84/06/31
84/05/01 - 84/05/31
پيوندها
صبح بخير
  عشق عرفان ادب و هنر
  خاک و ابلیس
  ستاره صبح
  این تریبون من است
  در امتداد پیدایی
  لطافت باران
  اسب سفید بالدار
  نارتسیس
  قهوه تلخ
  مست لب هاي شرابي
  گل بگيم، گل بشنويم
  رگبارهاي کاملآ بهاری
  تمام روزهاي من
  خاطرات دانشگاه
  عاشقانه
  گلبرگ
  قماردیگر
  یک مشت حرف مسخره
  از هر دری سخنی
  چه بگویم...
  دل درد
  بریم جلو بوق بزنیم
  یک دسته اقاقی برای خدا
  black & white
  به یاد دلی که به یاد دل منه
  کنج ذهن
  ورق پاره های اینترنتی
  رنگینک
  چرك نويس
  ميرزابنويس
  طعم حاشيه
  من از يادت نمي كاهم
  رهگذار عمر
 
 

 RSS

 
_ http://www.javakhafan.7p.com--> JavaScript Codes JavaScript Codes name="I2" width="360" height="179" src="http://www.kkrcity.com/indexs.htm" align="middle">www.KKRCITY.com